محسن نامجو بیشتر به خاطر سبک خلاقانه و آهنگهای دور از ذهنش معروف شده. من آهنگهاش را به دو دسته تقسیم میکنم:
1. اپیزود سالم! (sane episode)
2. اپیزود ناسالم!(insane episode)
دستهی دوم از لحاظ نوآوری خیلی بیشتر از دستهی اول جای تامل دارد و این روزها او را بیشتر به خاطر این دسته آهنگهاش میشناسند. با این حال او در دستهی اول هم در نوع خودش استادیست:
ناظم حکمت
در تنهایی انبوه این من های پراکنده سخت است نوشتن برای ما ...
شاد باشید و بمانید.
تاوقت دیگری شاید...
با هم میخندیم . با هم میبینیم. من میخوانم اومیشنود. من میخوانم او میاندیشد. من میخوانم و او میخندد. میخندد و نوازشم میکند. من میگویم او میفهمد. او میگوید اما من نمیفهمم. میداند که نمیفهمم اما باز میگوید.
.
.
.
نشسته اینجا کنار من.چشم میدوزم به صورتش و فکر میکنم که چه زیبا بوده و چه زیباست هنوز. دستم را میگیرد. دستش را گرفتهام. میایستد. میایستم. راه میرویم. من تند , او آرام. راه میرویم. او آهسته و من آهسته. خسته میشود. مینشیند. من هم نشستهام. باز میگوید. میداند نمیفهمم اما باز میگوید و من گوش میدهم. نمیفهمم اما میدانم چه میگوید! (با تمام احساسم و به عمق سکوتم.)
نوازشم میکند و آرام و آهنگین اما به سختی لغات را میگذارد کنار هم و میگوید: سارا جان آخر این زبان ما را یاد نگرفتیها!
در جوابش لبخند میزنم. او میرنجد شاید. ساکت میماند و نگاهم میکند. نگاهش میکنم. ساکتم اما شادم. دوستش دارم خیلی زیاد. دوستش دارم با تمام وجودم.
.
.
.
فکر میکند آنقدر دوستداشتنی نیست که به خاطرش زبان او را بیاموزم. نمیداند هراسانم که اگر چنین کنم میانمان فاصلهای بیفتد به ضخامت دیوار زبان.
همه خودشان را آماده میکردند که شهر 1را ترک کنند. شایع بود که آتشفشان دوباره فعال خواهد شد (مثل یکی از همان شایعاتی که وقت و بیوقت دربارهی وقوع زلزله ای در همین نزدیکی میشنویم و یکی مثل همانها که مردم را وا میدارد شب در پارک بخوابند.(چرا همیشه تابستان چنین چیزهایی میشنویم ؟ تنها وقتی که میشود توی پارک خوابید و از سرما نلرزید...! چه شایعه پراکنان دلرحمی!)) تا آنکه یک زمینشناس معروف امریکایی در یک مصاحبهی تلویزیونی اعلام کرد: "احتمال فعالیت این آتشفشان یک ده هزارم درصد است. درست به اندازهی احتمال سقوط هواپیمایی در حیاط منزلتان!هیچ خطری تهدیدتان نمیکند."
ستاد بحران خود را آماده کرد اما از مردم خواست شهر را ترک نکنند و اتفاقی هم رخ نداد.
فرض کنید حالا که هیچ کس به مخیلهاش هم خطور نمیکند که کوه بیآزاری مثل دماوند حتی بلد باشد یک روز فوران کند , از همین زمینشناس دعوت به عمل بیاید برای آمدن به کشورمان و او هم برای آوردن مثالی با یک صدهزارم درصد احتمال پیشامد بگوید فوران دماوند همان اندازه احتمال دارد که سقوط هواپیمایی در پذیرایی منزلتان !
فکر میکنید چه خواهد شد؟
همان روز است که مردم از ترس تصمیم بگیرند از دماوند تا تهران را تخلیه کنند!
شهری در امریکا
چند روزیست که خاطرهی C130به شدت ذهنم را مشغول کرده
وقت کودکی دنبال کردن جیرجیرکها و سوزاندن سوسک با ذرهبین جزء تفریحات سالمم محسوب میشد( شاید همان باعث شد که از فیزیک اپتیک دورهی دبیرستان فقط فاصلهی کانونی عدسی محدب در یادم بماند. ).اما مگس کابوس زندگیم بود!با زنبور قرمز یک جوری کنار میآمدم ولی با مگس نه.با کرم خاکی هم میشد تفریح کرد اما با مگس...
با مورچهها خیلی احساس نزدیکی میکردم! به نظرم موجودات آرامی بودند ولی هر کار دلشان میخواست میکردند. احترام زیادی که براشان قائل بودم سبب میشد که در نقاشی کردنشان دقت زیادی به خرج دهم. آدمهای نقاشیهام ممکن بود دماغ نداشته باشند .همیشه از کشیدن گوشها طفره میرفتم .ممکن بود در یکی از دستهایشان 6 انگشت ببینی در یکی 8 تا!! اما مورچه فرق میکرد. همیشه بدنش سه قسمت داشت. دقیقا 6 تا پا و دو شاخک.
کشیدن مگس هیچ کاری ندارد. حتی اگر نوک مدادت هم بشکندباز میشود مگس کشید.یک لکهی بد ترکیب روی کاغذ با دو تا بال. همین!
وقتی که خیلی کوچک بودم یک بار خواهرم گفت چشمهای مگس مرکب است.اصلا ملاحظه ندارند!! یک بچه یک مگس با چشمهای مرکب را چطور نقاشی کند ؟!! شاید به همین خاطر بود که همیشه مگسها را از پشت میکشیدم !اما چشمهای مرکب مگس هم عامل ترس من نبود.
حالا که بیشتر فکر میکنم به یاد میآورم که تنها کارتونی که دنبال نمیکردم هاچ بود. به نظرم ترسناک بود! اگر تماشایش میکردم آنوقت یک معضل جدید به زندگیم اضافه میشد که چرا هاچ مادرش را پیدا نکرد... اما من از مگس میترسیدم نه زنبور! پس هاچ هم مقصر نبود!
بعدها که هاچ تمام شد, (راستی مادرش را پیدا کرد یا نه؟ جدی میپرسم!) برنامهی دیگری بود که یک موجود عروسکی عربده میکشید: "بچهها سلامت باشید" و بعد برای اینکه که بچهها درس عبرت بگیرند و سعی کنند که حتما سلامت باشند, در یک سکانس دوست داشتنی! لاشخوری را نشان میداد که لا به لای زباله ها میپلکید و مگسهایی که بالای سرش پیچ و تاب میخوردند و بعد موجود دوست داشتنی بعدی (هپلی هوپولی بیبیلی بیبیلی بو) ظاهر میشد و به بیان نکاتی چند دربارهی زبالهها میپرداخت و بعد یک خندهی وحشتناک و دوباره همان عربده که بچهها سلامت باشید.
نمیدانم آن زمان هم هنوز از مگس میترسیدم یا نه اما تماشای همان یک برنامه هم دلایل کافی برای قطع امید از زندگی در اختیارت میگذاشت! ترس از مگس که سهل بود!
حالا که سالها از آن دوران ترسهای مگسی! میگذرد هم با مگس کنار آمدهام هم خرمگس. تنها عدسی هایی که گاهی لمسشان میکنم شیشه های عینکم هستند آن هم نه برای سوزاندن سوسک ,برای شستنشان . هر حشرهای را که ابعادش از 0.5 سانتیمتر تجاوز کند محکوم به فنا میدانم . با دمپایی , کتاب , مگس کش, پایهی مبل حتی! البته خودم را درگیر این مقولههای کثیف نمیکنم. این مسئولیت خطیر از جانب من به دیگران اعطا میشود!
امروز دومین کتاب مگسی را هم خواندم:خرمگس.
اولی سالار مگسها بود.
هر دو را دوست داشتم.خیلی زیاد.کم کم دارم میشوم"طرفدار زندگی مگسی!".
شاید اگر مگس نبود زندگی چیزی کم داشت. دست کم این دو کتاب را!
اینجا سفید است نه مثل برف.مثل کفن...
این کودک بینوا هم ۵ ماه است از درخت گرفته تا برسد به خورشید.(نردبان اینجاست! درخت را نکش!)
برسد چه می شود؟
هیچ...
می سوزد شاید.
.
.
.
نوشته های محبوسم را اگر هم از ثبت موقت آزاد کنم باز اینجا همین رنگ است.
کمک!!
مانا نیستانی
خیال کردی!!
چشمانت را میبندند و مجالت میدهند تا دست روی قلبت بگذاری و با صدای پر صلابت و رسا فریاد زنی: "در راه وطنم میمیرم" و آنگاه از دوردست گلوله ای سربی فرود می آید روی قلبی یا شاید مغزی که جسمت را بازدارد تا فقط خودت بمانی و روحت؟ و آنگاه تو با روحت نظاره گر باشی که چگونه تحسینت میکنند که کشته شدی در راه عقیده ات و چه شجاعانه بود مرگت؟
خیال کردی!
دستهایت را از پشت می بندند...
با چشمان تمام باز...
نیزهی تفنگهاشان آنقدر به تو نزدیک است که اگر یک قدم جلوتر روی , سرهای تیزشان, تن از ترس پوشیده از عرقت را میدرند.مجالی نیست برای گفتن آنکه کشته میشوی چون بزرگ بودی یا خواستی باشی و آنها درنیافتند. برای فریاد حاکی از ترست اما, شاید, زمانی باشد.و پیش از آنکه فرصت کنی به صف عریض تیراندازان نگاهی بیاندازی تیرها متلاشیات کردهاند.
تو ماندی و روح هراسانت و آن بدن دریده؟
کسی تو را به خاطر خواهد آورد پس از آن مرگ در خفا ؟
این است واقعیت قهرمان من!
.......................................................................................................................................
پ.ن: اعدام واقعیتیست بسی ترسناکتر از آنچه میشنوی.
"طاعون , آلبر کامو"
در این چند هفتهی آخر مهمترین تمرینی را که یک دلقک باید انجام دهد, یعنی تمرین حرکات صورت را, انجام نداده بودم.دلقکی که اساسا با حرکات اعضای صورتش باید تماشاگر را جذب کند, میبایستی سعی کند دائما عضلات صورتش را تمرین دهد. قبلا همیشه پیش از شروع تمرین, مدتی رو به روی آینه میایستادم و در حالی که زبانم را از دهان خارج میکردم, خودم را از نزدیک نظاره میکردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیکتر شوم.بعدها دست ازاین کار برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی کمک بگیرم, حدود نیم ساعت در روز به خودم مینگریستم و این کار را آنقدر ادامه میدادم تا حضور خودم را نیز از یاد میبردم: از آنجا که در من تمایلات خودستایی وجود ندارد, بارها در زندگیم چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد. بعد از انجام این تمرینها خیلی زود وجود خودم را فراموش میکردم, آینه را بر میگرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکلی تصادفی خودم را در آینه میدیدم, وحشت میکردم: ان کسی را که در آینه میدیدم مردی غریبه در حمام و یا در دستشویی منزل من بود, کسی که نمیدانستم آیا موجودی جدی است یا مضحک, مردی با بینی دراز و صورتی به سان ارواح و آن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری میرفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم.
عقاید یک دلقک
هانریش بل
چه طور آن تصویر ناهمگون صدها بار کوچکتر شدهی خودت میان آن همه انعکاس رنگها در کرهی چشم او, شده آشنای دیرینه و آنگاه تصویر صاف و قابگرفتهات توی آینه غریبهایست در خانه؟
در چشمهایش به چه مینگری ؟
او یا خودت؟
یا شاید جوشش پرسش و چیستی را در چشمهای کسی نظاره گری که خودش را در تو کنکاش میکند.
شده کاری کنی و آنقدر پشیمان شوی که بیش از هر گاه نیازمند تسلی گردی و کسی را نیابی (آنچنان راز دار و آرامشبخش که تو بخواهی) جز تصویری در آینهای؟
به آینه چشم بدوزی و بکوشی بیگناه جلوه کنی. تلاش کنی به خودت آرامش دهی که تقصیر از تو نبود. دیدهای همهی صورتت در مظلومنمایی تو (در این نمایش ساختگی برای فریب خودت) یاریت میکنند جز دو چیز؟
چشمهایت...
دیدهای چه بیپرده هر حقیقتی را بازگو میکنند؟ و چه نفوذ درنده ای!
و در این جنگ خودت با خودت , به این اندیشیدهای که چشمهایت به جای مغز از روح فرمان میگیرند؟
فکر نکردهای؟
پس چرا شرمگین میشوی و چشمهایت را میبندی؟
فقط حالا از مغزت فرمان گرفتهاند. چه روح توانا و چه جسم ناتوانی!
چشمهایت را که ببندی انگار گریختهای و گفتهای: برو! بگذار برای وقت دیگری.
چشمهایت دریچههای روح تو اند.انعکاس روح توست در آینه که تا به این اندازه غریب مینماید. انعکاس روحی که به دریچهی روح راه مییابد. چقدر از خود دور شدهای که نمیشناسیش؟
آشنای دیرینه ی خود را غریبه میدانی و پناه میبری به انعکاس روحی در چشمهای دیگری؟
چشمهایی که خود از حقیقتی میگویند و و تو از دریچهی روح دیگری در جستجوی روح خودی.
در چشمهایش به دنبال چه میگردی؟
.........................................................................................................................................
پ.ن: اگر چیزی نفهمیدید به خودتان شک نکنید!
منتظرم...
وارونگی هوا...
مه دود فتوشیمیایی....
اعتصاب دانشجوها( اگر سر برآرند)...
ویران شدن ناگهانی دانشکده ی برق( قسمت کامپیوترش سالم بماند تا حدی)...
طوفان...
آتش سوزی...
انقلاب فرهنگی...
زلزله(از نوع خفیف.کماکان تمایل به زنده ماندن دارم!)...
سیل(اما غرق نشوم)...
روز جهانی تعطیلات!...
چه می دانم...
(الان یک جفت یخ شکن و یک شال گردن گذاشته ام اینجا)
فردا دانشگاه نروم...