تبليغاتX
سایه ی برگی در آب

 

محسن نامجو بیشتر به خاطر سبک خلاقانه و آهنگ­های دور از ذهنش معروف شده. من آهنگهاش را به دو دسته تقسیم می­کنم:

1.       اپیزود سالم! (sane episode)

2.       اپیزود ناسالم!(insane episode)

دسته­ی دوم از لحاظ  نوآوری خیلی بیشتر از دسته­­ی اول جای تامل دارد و این روزها او را بیشتر به خاطر این دسته آهنگهاش می­شناسند. با این حال او در دسته­­­ی اول هم در نوع خودش استادیست:

                                                     یادگار خون سرو

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:5 توسط سارا

  



من در این خانه خوشبخت زیسته ام !
خوشبخت تر از آنچه بتوانید تصور کنید !
همسایگان عزیز !
عمری دراز را برایتان آرزو دارم

 ناظم حکمت


در تنهایی انبوه این من های پراکنده سخت است نوشتن برای ما ...

شاد باشید و بمانید.

 تاوقت دیگری شاید...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:8 توسط سارا

 

 

با هم می­خندیم . با هم می­بینیم. من می­خوانم اومی­شنود. من می­خوانم او می­اندیشد. من می­خوانم و او می­خندد. می­خندد و نوازشم می­کند. من می­گویم او می­فهمد. او می­گوید اما من نمی­فهمم. می­داند که نمی­فهمم اما باز می­گوید.

.

.

.

نشسته اینجا کنار من.چشم می­دوزم به صورتش و فکر میکنم که چه زیبا بوده و چه زیباست هنوز. دستم را می­گیرد. دستش را گرفته­ام. می­ایستد. می­ایستم. راه می­رویم. من تند , او آرام. راه می­رویم. او آهسته و من آهسته. خسته می­شود. می­نشیند. من هم نشسته­ام. باز می­گوید. می­داند نمی­فهمم اما باز می­گوید و من گوش می­دهم. نمی­فهمم اما می­دانم چه می­گوید! (با تمام احساسم و به عمق سکوتم.)

 نوازشم می­کند و آرام و آهنگین اما به سختی لغات را می­گذارد کنار هم و می­گوید: سارا جان آخر این زبان ما را یاد نگرفتیها!

در جوابش لبخند می­زنم. او می­رنجد شاید. ساکت می­ماند و نگاهم می­کند. نگاهش می­کنم. ساکتم اما شادم. دوستش دارم خیلی زیاد. دوستش دارم با تمام وجودم.

.

.

.

فکر می­کند آنقدر دوست­داشتنی نیست که به خاطرش زبان او را بیاموزم. نمی­داند  هراسانم که اگر چنین کنم میانمان فاصله­ای بیفتد به ضخامت دیوار زبان.

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 20:45 توسط سارا |

 

 

 

همه خودشان را آماده می­کردند که شهر 1را ترک کنند. شایع بود که آتشفشان دوباره فعال خواهد شد (مثل یکی از همان شایعاتی که وقت و بی­وقت درباره­ی وقوع زلزله ای در همین نزدیکی می­شنویم و یکی مثل همانها که مردم را وا می­دارد شب در پارک بخوابند.(چرا همیشه تابستان چنین چیزهایی می­شنویم ؟ تنها وقتی که می­شود توی پارک خوابید و از سرما نلرزید...! چه شایعه پراکنان دلرحمی!)) تا آنکه یک زمین­شناس معروف امریکایی در یک مصاحبه­ی تلویزیونی اعلام کرد: "احتمال فعالیت این آتشفشان یک ده هزارم درصد است. درست به اندازه­ی احتمال سقوط هواپیمایی در حیاط منزلتان!هیچ خطری تهدیدتان نمی­کند."

ستاد بحران خود را آماده کرد اما از مردم خواست شهر را ترک نکنند و اتفاقی هم رخ نداد.

 

فرض کنید حالا که هیچ کس به مخیله­اش هم خطور نمی­کند که کوه بی­آزاری مثل دماوند حتی بلد باشد یک روز فوران کند , از همین زمین­شناس دعوت به عمل بیاید برای آمدن به کشورمان و او هم برای آوردن مثالی با یک صدهزارم درصد احتمال پیشامد بگوید فوران دماوند همان اندازه احتمال دارد که سقوط هواپیمایی در پذیرایی منزلتان !

فکر می­کنید چه خواهد شد؟

 همان روز است که مردم از ترس تصمیم بگیرند از دماوند تا تهران را تخلیه کنند!

 

 


شهری در امریکا

چند روزیست که خاطره­ی C130به شدت ذهنم را مشغول کرده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:51 توسط سارا |

 

 

 

 

وقت کودکی دنبال کردن جیرجیرکها و سوزاندن سوسک با ذره­بین جزء تفریحات سالمم محسوب می­شد( شاید همان باعث شد که از فیزیک اپتیک دوره­ی دبیرستان فقط  فاصله­ی کانونی عدسی محدب در یادم بماند. ).اما مگس کابوس زندگیم بود!با زنبور قرمز یک جوری کنار می­آمدم ولی با مگس نه.با کرم خاکی هم می­شد تفریح کرد اما با مگس...

با مورچه­ها خیلی احساس نزدیکی می­کردم! به نظرم موجودات آرامی بودند ولی هر کار دلشان می­خواست می­کردند. احترام زیادی که براشان قائل بودم سبب می­شد که در نقاشی کردنشان دقت زیادی به خرج دهم. آدمهای نقاشیهام ممکن بود دماغ نداشته باشند .همیشه از کشیدن گوشها طفره می­رفتم .ممکن بود در یکی از دستهایشان 6 انگشت ببینی در یکی 8 تا!! اما مورچه فرق می­کرد. همیشه بدنش سه قسمت داشت. دقیقا 6 تا پا و دو شاخک.

کشیدن مگس هیچ کاری ندارد. حتی اگر نوک مدادت هم بشکندباز می­شود مگس کشید.یک لکه­ی بد ترکیب روی کاغذ با دو تا بال. همین!

وقتی که خیلی کوچک بودم یک بار خواهرم گفت چشم­های مگس مرکب است.اصلا ملاحظه ندارند!! یک بچه یک مگس با چشمهای مرکب را چطور نقاشی کند ؟!! شاید به  همین خاطر بود که همیشه مگسها را از پشت میکشیدم !اما چشمهای مرکب مگس هم عامل ترس من نبود.

حالا که بیشتر فکر می­کنم به یاد می­آورم که تنها کارتونی که دنبال نمی­کردم هاچ بود. به نظرم ترسناک بود! اگر تماشایش می­کردم آنوقت یک معضل جدید به زندگیم اضافه می­شد که چرا هاچ مادرش را پیدا نکرد... اما من از مگس می­ترسیدم نه زنبور! پس هاچ هم مقصر نبود!

بعدها که هاچ تمام شد, (راستی مادرش را پیدا کرد یا نه؟ جدی می­پرسم!) برنامه­ی دیگری بود که یک موجود عروسکی عربده می­کشید: "بچه­ها سلامت باشید" و بعد برای اینکه که بچه­ها درس عبرت بگیرند و سعی کنند که حتما سلامت باشند, در یک سکانس دوست داشتنی! لاشخوری را نشان می­داد که لا به لای زباله ها می­پلکید و مگسهایی که بالای سرش پیچ و تاب می­خوردند و بعد موجود دوست داشتنی بعدی (هپلی هوپولی بیبیلی بیبیلی بو) ظاهر می­شد و به بیان نکاتی چند درباره­ی زباله­ها میپرداخت و بعد یک خنده­ی وحشتناک و دوباره همان عربده که بچه­ها سلامت باشید.

نمی­دانم آن زمان هم هنوز از مگس می­ترسیدم یا نه اما  تماشای همان یک برنامه هم  دلایل کافی برای قطع امید از زندگی در اختیارت می­گذاشت! ترس از مگس که سهل بود!

حالا که سالها از آن  دوران ترسهای مگسی! می­گذرد هم با مگس کنار آمده­ام هم خرمگس. تنها عدسی هایی که گاهی لمسشان می­کنم شیشه های عینکم هستند آن هم نه برای سوزاندن سوسک ,برای شستنشان . هر حشره­ای را که ابعادش از 0.5 سانتی­متر تجاوز کند محکوم به فنا می­دانم . با دمپایی , کتاب , مگس کش, پایه­ی مبل حتی! البته خودم را درگیر این مقوله­های کثیف نمی­کنم. این مسئولیت خطیر از جانب من به دیگران اعطا می­شود!

 

امروز دومین کتاب مگسی را هم خواندم:خرمگس.

اولی سالار مگسها بود.

هر دو را دوست داشتم.خیلی زیاد.کم کم دارم می­شوم"طرفدار زندگی مگسی!".

شاید اگر مگس نبود زندگی چیزی کم داشت. دست کم این دو کتاب را!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 10:57 توسط سارا |

                                       

اینجا سفید است نه مثل برف.مثل کفن...

این کودک بینوا هم ۵ ماه است از درخت گرفته تا برسد به خورشید.(نردبان اینجاست! درخت را نکش!) 

برسد چه می شود؟

هیچ...

می سوزد شاید.

.

.

.

نوشته های محبوسم را اگر هم از ثبت موقت آزاد کنم باز اینجا همین رنگ است.

کمک!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10:26 توسط سارا |

maze!! 

مانا نیستانی

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:47 توسط سارا |

 

 

 

 

خیال کردی!!

چشمانت را می­بندند و مجالت می­دهند تا دست روی قلبت بگذاری و با صدای پر صلابت و رسا فریاد زنی: "در راه وطنم می­میرم" و آنگاه از دوردست گلوله ای سربی فرود می آید روی قلبی یا شاید مغزی که جسمت را بازدارد تا فقط خودت بمانی و روحت؟ و آنگاه تو با روحت نظاره گر باشی که چگونه تحسینت می­کنند که کشته شدی در راه عقیده ات و چه شجاعانه بود مرگت؟

 

 

خیال کردی!

دستهایت را از پشت می بندند...

با چشمان تمام باز...

نیزه­ی تفنگهاشان آنقدر به تو نزدیک است که اگر یک قدم جلوتر روی , سرهای تیزشان, تن از ترس پوشیده از عرقت را می­درند.مجالی نیست برای گفتن آنکه کشته می­شوی چون بزرگ بودی یا خواستی باشی و آنها درنیافتند. برای فریاد حاکی از ترست اما, شاید, زمانی باشد.و پیش از آنکه فرصت کنی به صف عریض تیراندازان نگاهی بیاندازی تیرها متلاشی­ات کرده­اند.

تو ماندی و روح هراسانت و آن بدن دریده؟

 

کسی تو را به خاطر خواهد آورد پس از آن مرگ در خفا ؟

 

این است واقعیت قهرمان من!

 

 

 

.......................................................................................................................................

پ.ن: اعدام واقعیتیست بسی ترسناکتر از آنچه می­شنوی.

 "طاعون , آلبر کامو"

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 17:14 توسط سارا |

 

 

 

در این چند هفته­ی آخر مهمترین تمرینی را که یک دلقک باید انجام دهد, یعنی تمرین حرکات صورت را, انجام نداده بودم.دلقکی که اساسا با حرکات اعضای صورتش باید تماشاگر را جذب کند, می­بایستی سعی کند دائما عضلات صورتش را تمرین دهد. قبلا همیشه پیش از شروع تمرین, مدتی رو به روی آینه می­ایستادم و در حالی که زبانم را از دهان خارج می­کردم, خودم را از نزدیک نظاره می­کردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیکتر شوم.بعدها دست ازاین کار برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی کمک بگیرم, حدود نیم ساعت در روز به خودم می­نگریستم و این کار را آنقدر ادامه می­دادم تا حضور خودم را نیز از یاد می­بردم: از آنجا که در من تمایلات خودستایی وجود ندارد, بارها در زندگیم چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد. بعد از انجام این تمرینها خیلی زود وجود خودم را فراموش می­کردم, آینه را بر می­گرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکلی تصادفی خودم را در آینه می­دیدم, وحشت می­کردم: ان کسی را که در آینه می­دیدم مردی غریبه در حمام و یا در دستشویی منزل من بود, کسی که نمی­دانستم آیا  موجودی جدی است یا مضحک, مردی با بینی دراز و صورتی به سان ارواح و آن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری می­رفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم.

                                                                                               

                                                                                    عقاید یک دلقک

                                                                                    هانریش بل

 

 

 

 

چه طور آن تصویر ناهمگون  صدها بار کوچکتر شده­ی خودت میان آن همه انعکاس رنگها در کره­ی چشم او, شده آشنای دیرینه و آنگاه تصویر صاف و قاب­گرفته­ات توی آینه غریبه­ایست در خانه؟

در چشمهایش به چه می­نگری ؟

او یا خودت؟

یا شاید جوشش پرسش و چیستی را در چشمهای کسی نظاره گری که خودش را در تو کنکاش می­کند.

شده کاری کنی و آنقدر پشیمان شوی که بیش از هر گاه نیازمند تسلی گردی و کسی را نیابی (آنچنان راز دار و آرامش­بخش که تو بخواهی) جز تصویری در آینه­ای؟

 

به آینه چشم بدوزی و بکوشی بی­گناه جلوه کنی. تلاش کنی به خودت آرامش دهی که تقصیر از تو نبود. دیده­ای همه­ی صورتت در مظلوم­نمایی تو (در این نمایش ساختگی برای فریب خودت) یاریت می­کنند جز دو چیز؟

 

چشمهایت...

دیده­ای چه بی­پرده هر حقیقتی را بازگو می­کنند؟ و چه نفوذ درنده ای!

و در این جنگ خودت با خودت , به این اندیشیده­ای که چشمهایت به جای مغز از روح فرمان می­گیرند؟

فکر نکرده­ای؟

 

پس چرا شرمگین می­شوی و چشمهایت را می­بندی؟

فقط حالا از مغزت فرمان گرفته­اند. چه روح توانا و چه جسم ناتوانی!

چشمهایت را که ببندی انگار گریخته­ای و گفته­ای: برو! بگذار برای وقت دیگری.

 

چشمهایت دریچه­های روح تو اند.انعکاس روح توست در آینه که تا به این اندازه غریب می­نماید. انعکاس روحی که به دریچه­ی روح راه می­یابد. چقدر از خود دور شده­ای که نمی­شناسیش؟

آشنای دیرینه ی  خود را غریبه می­دانی و پناه می­بری به انعکاس روحی در چشمهای دیگری؟

چشمهایی که خود از حقیقتی می­گویند و و تو از دریچه­ی روح دیگری در جستجوی روح خودی.

در چشمهایش به دنبال چه می­گردی؟

 

 

 

.........................................................................................................................................

پ.ن:  اگر چیزی نفهمیدید به خودتان شک نکنید!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 13:52 توسط سارا |

 

منتظرم...

وارونگی هوا...

مه دود فتوشیمیایی....

اعتصاب دانشجوها( اگر سر برآرند)...

ویران شدن ناگهانی دانشکده ی برق( قسمت کامپیوترش سالم بماند تا حدی)...

طوفان...

آتش سوزی...

انقلاب فرهنگی...

زلزله(از نوع خفیف.کماکان تمایل به زنده ماندن دارم!)...

سیل(اما غرق نشوم)...

روز جهانی تعطیلات!...

چه می دانم...

(الان یک جفت یخ شکن و یک شال گردن گذاشته ام اینجا)

فردا دانشگاه نروم...

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:18 توسط سارا |