تبليغاتX
سایه ی برگی در آب

 

 

 

توي راهروي خانه يك كتابخانه­ي قهوه­اي تيره­ي بزرگ هست كه درست قالب فرورفتگي ديوار است و در طول راهرو ادامه مي­يابد.قفسه­هاي بالايي درهاي شيشه­اي دارند.اين يعني بقيه كه از اينجا رد شوند كتابها را مي­بينند پس بايد مرتب چيده شوند.كتابها روز به روز بيشتر مي­شوند. اوايل با فاصله چيده شده­بودند اما حالا گذاشتن و برداشتن آنها قلق خاص خودش را دارد. يكي را كه برداري ،جاسازي دوباره­اش توي قفسه را بايد بگذاري براي وقتي كه حوصله داري. اما به هر حال هميشه اين قانون طاقت­فرساي مرتب چيدن بايد رعايت شود. قسمت لذتبخش كتابخانه طبقه­ي پايين آن است كه درهاي چوبي دارد.اين يعني هر جور دلت خواست كتابها را تلنبار كن روي هم.  

 

چي؟!مي­خواي از قفسه­ي پايين كتاب برداري؟اين همه كتاب بالا هست.هااا؟ كاملا مطمئني كه تو اين قفسه پيداش نمي­كني؟ام....خوب باشه!فقط قبل از اينكه بازش كني بگم كه.....

گرررررومپ!

گاهي...تكرار مي­كنم فقط گاهي ممكن است كتابها با صداي دلخراشي(كه به معناي چيدن دوباره­ي آنهاست)بريزند كف راهرو.

اين بود كه در طي يك اقدام انقلابي تصميم به كتابخانه تكاني­گرفتيم.البته آغاز اين تصميم برمي­گردد به چند سال پيش آن هم آخر تابستان.كتابهاي آخرين قفسه را كه بيرون آورديم همه­ي راهرو راكه پر مي­كرد هيچ به تنهايي قادر بود تا سالن همه جا را فرش كند.حالا كه زحمت بيرون آوردن كتابها را كشيده بوديم بايد اضافي ها را جدا مي­كرديم.اما...

 

هر كتابي كه يكي مي­خواست جدا كند، ديگري نمي­گذاشت چون از آن خاطره داشت.سمت چپ قفسه را كه هر چه سبك سنگين كرديم نتوانستيم پاك­سازي كنيم . از كتابهاي فلسفي و كتابهاي دكتر شريعتي (آن هم مال بيست و چند سال پيش) كه نمي­شد دل كند. پس گذاشتيمشان به كناري براي بازگرداني دوباره به اعماق كتابخانه.بعد از آنها نوبت رسيد به توده­اي از كتابهاي قطور كه هيچ كس به ياد نمي­آورد كي و از كجا خريده شده­اند.فقط من خوب يادم بود كه وقتي دبستاني بودم چند تا تحقيق آبدار از رويشان نوشته بودم كه همه نمره­ي كامل گرفتند. آن زمان كه علت موفقيت را دشواري و نامفهوم بودن مطالب مي­دانستم.آنها را انتخاب كرديم براي تبعيد از خانه اما باز هم خرده­اي اصرار از جانب كسي كافي بود كه درباره­ي تبعيد كردنشان تجديد نظر كنيم.البته همه تلاش كردند كه در اين يك مورد اصرار نكنند.حالا مي­رسيديم به كتابهاي علمي كه پاك­سازي آنها هم محال مي­نمود.با زحمت توانستيم چند تايي را جدا كنيم.از آنها كه گذشتيم كتاب قصه هاي دوران كودكي بود.

 

به آنها كه رسيديم هدف پاكسازي به كلي فراموش شد ونشستيم به ورق زدن كتابها.يكيشان بود كه الان اسمش را به خاطر نمي­آورم اما اولين كتابي بود كه خواندم.وقتي تازه داشتم باسواد مي­شدم پر از شور خواندن بودم.هنوز حروف الفبا را تمام نكرده بوديم اما روزهاي تعطيل زودتر از هميشه بيدار مي­شدم كتاب فارسي را مي­گذاشتم كنارم كه هر وقت حرفي ناآشنا به نظرم رسيد در كتاب پيدايش كنم تا از روي عكسها، حرف تازه وارد شناسايي شود.وقتي ديكته­ي كلمه­ي "پيچ" را حفظ كردم( آنوقت هنوز "پ" و "ي" را نخوانده بوديم) بسياري از مشكلات حل شد.اولين كتاب را كه تمام كردم احساس شادماني فوران مي­كرد.خوب كاملا روشن بود كه اين كتاب بايد مي­ماند.بعد چند كتاب "قصه­هاي خوب براي بچه­هاي خوب" بود كه وقتي باسوادتر شدم گاه به گاه به سراغشان مي­رفتم.آنها هم ماندند.كتاب ديگري هم بود كه جلد سفيد داشت و رويش نقاشي زني بودبا لبخند پهني روي صورتش و يك روسري سفيد بزرگ به سرش كه بافته­ي موهايش از دو طرف آن بيرون افتاده بود . پيراهن سبزي هم با دامن بلند چيندار به تن داشت و به كدوي بزرگي تكيه داده بود. روي جلد با رنگ آبي نوشته شده بود "آي قصه قصه قصه". از بين قصه­هاي كتاب من "كدو قلقله زن" را از هم بيشتر دوست داشتم . هر وقت كسي برايم مي­خواندش ياد عكس روي جلد مي­افتادم. وقتي كه خيلي كوچك بودم فكر مي­كردم "قلقله زن " برمي­گردد به همان خانم توي عكس اما بزرگتر كه شدم فهميدم "قلقله زن " صفت فاعلي بوده براي كدو!!! كتاب ديگري هم بود در باره­ي زندگي مورچه­ها. به خوانده شدن آن يكي هم هميشه با اشتياق گوش مي­دادم و هر بار كه تا انتها خوانده مي­شد بيش از پيش حس مي­كردم كه مورچه­ها موجودات قدرتمندي هستند.

 

دنيايي از كتابهاي شعر كودكانه هم بود كه غمگينانه دستچين شدند.بعد رسيديم به دو تا چيز كه با ديدنشان صداي خنده­ي من و خواهرم بلند شد.دو تا چيز! چون شمايلشان اصلا به كتاب نمي­رفت.چند تا ورق به شيرازه­ي نحيفي چسبيده بودند و بقيه كه نچسبيده بودند لا به لاي ورق­هاي ديگر گذاشته­شده بودند و تكه مقوايي به زور چسب نواري مانده بود روي صفحه­ها و با هر تكان كوچك تابي در هوا مي­خورد. اين چيز اخير جلد كتاب بود.

البته اين ظاهر يعني آن كتابها خيلي پر طرفدار بودند(هر كه در اين بزم مقربتر است.:. جام بلا بيشترش مي­دهيم). اسم يكي "چه مي­بينيم چه هست بود". آن زمان 4،5  سال بيشتر نداشتيم و چون خيلي كم نوشته داشت دوستش داشتيم. روي صفحات فرد كتاب قسمتي از يك عكس كامل كشيده شده بود و از ما خواسته شده بود كه حدس بزنيم چيست و روي صفحات زوج كتاب عكس كامل چاپ شده بود.

كتاب محبوب ديگرمان "چيستانهاي علمي "بود كه اوايل مادرمان برايمان مي­خواند اما بعدا هر دو، كتاب را حفظ شده­بوديم و همزمان با مادر، ما هم مي­خوانديم.

نمي­خواستيم دور بياندازيمشان اما بالاخره اين كار را كرديم.

.

.

.

اين نخستين كتابخانه تكاني ما بود. چند بار ديگر هم اين كار را كرديم و حالا كتابخانه هم پيوسته به قسمت­هاي بي هيجان خانه. ديگر وقتي در چوبي را باز مي­كني هيچ چيز نمي­افتد. هيچ صدايي نمي­شنوي.

"چه مي­بينيم چه هست" چند ساليست كه تبديل شده به "نمي­بينيم و نيست". "چيستانهاي علمي"كه از ما سوالهاي جالب مي­پرسيد و هميشه جوابشان را داشت حالا دارد از خاك مي­پرسد:"تجزيه شدن چيست؟" شايد جوابش را گرفته باشد. شايد هم خاك با كسي حرف نزند.

پشت درهاي چوبي كتابخانه­ي ما كتابهايي­است كه شايد سالي يك بار هم ورق نخوردند اما همه­ي ما مي­خواهيم كه باشند.شايد فكر مي­كنيم كودكي ما پشت اين درهاي چوبي محبوس است. شايد خاطراتي داريم كه با آن كتابها زنده مي­شوند. و شايد فكر مي­كنيم فقط وقتي خاطرات ماندني مي­شوند كه جسمي براي يادآوري آنها وجود داشته باشد.اما "دو چيز محبوب من و خواهرم" كه رفتند خاطراتمان را با خود نبردند شايد فقط خاطره­ي ديگري از رفتنشان باقي گذاشتند.

 

آخر تابستان امسال كه كاري نكرديم شايد آخر يك تابستان ديگر همه ي كودكيمان (اما خاطراتش را براي خود نگه مي­داريم.) را بدهيم به كودكان ديگري تا آنها هم به خاطرات كتابها بيافزايند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:57 توسط سارا |

 

HELP!

 

 

I walked through the wildwood, and what did I see

But a unicorn with his horn stuck in a tree,

Cryin’, ”Someone please help me before it’s too late.”

I hollered, ”I’ll free you.” He hollered back, ”Wait_

How much will it hurt? How long will it take?

Are you sure that my horn will not scratch, bend, or break?

How hard will you pull? How much must I pay?

Must you do it right now or is Wednesday okay?

Have you done this before? Do you have the right tools?

Have you graduated from horn-savin’ school?

Will I owe you a favor? And what will it be?

Do you promise that you will not damage the tree?

Should I close my eyes?

Should I sit down or stand?

Do you have insurance? Have you washed your hands?

And after you free me__ tell me what then?

Can you guarantee I won’t get stuck again?

Tell me when. Tell me how.

Tell me why. Tell me where….”

 

I guess that he is still sittin’  there .

 

              Shell Silverstein

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:46 توسط سارا |

 

 

 

ديروز نوشته­هاي كسي را در internet، جستجو مي­كردم. به جاي "دياني" به اشتباه تايپ كردم "كياني".

 

 

 حالا آدم جالب­تري را مي­شناسم كه اگر "ك" به جاي "د" نمي­نشست، بود و نبودش برايم يكسان بود.

...

  

 بعضي بي­دقتي­ها لذت­بخشند و چه بسيارند اين آدم­هاي اتفاقي!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 13:1 توسط سارا |

پيش گفتار

 

زنداني آزاد شد!

 

ديشب كه برگشتم تهران رفتم به سراغ بند نوشته­هاي محبوس كه الان شمارشون به سه تا مي­رسه.

اين يكي آزاد شد البته با شروطي.

بخش اصلي نوشته حذف شد .چون انتظار خوانده شدن چنان نوشته­ي كوتاه! و شخصي كاملا بيجا به نظر ميرسيد.

بهتره بگم:"نوشته­ي زنداني نيمه جان آزاد شد!"

.....................................................................................................................

 

دلتنگي براي سايه­ها

 

گاهي كارها تلنبار مي شوند روي زندگي ام. همان جا، جا خوش مي كنند.روي جاده­ي نيم روز مي مانندو انتظار مي كشند براي انجام شدن.

زماني كارها زندگي ام را مسدود نمي كردند.از صبح مي نشستم و تا شب همه چيز تمام مي­شد.( زماني كه مي­انگاشتم در برابر هر كار يك گزينه هست:" انجام شدن."

زماني كه بلند پروازي ام بر همه چيز سايه مي انداخت.همه چيز در سايه حل مي­شد.و من مي ماندم در انتظار انجام دادن­هاي در راه( شايد انجام شدن­ها.))

هميشه سايه­ي بلندپروازي ام با من بود.هر جا مي رفتم سايه ام را سمت راستم داشتم يا چپم.يا به دنبال سايه ام مي رفتم يا سايه ام را به دنبال مي كشاندم.

 

كارها روي جاده­ي نيمروز توده شد.در نيمروز نور راست مي تابيدبر فرق سر سايه. سايه ام مچاله مي شد كه برود.عاقبت ناپديد شد و راه بازكرد تا آرام آرام ،گزينه­ي دوم نشت كند بيرون:" فراموش كردن و بي­خيال بودن".

براي بي­خيال بودن بايد تلاش كرد و من كردم. كارهايي كردم كه در اوج بي­كاري نمي رفتم به سراغشان.عصر كه شد سايه­ها خود را كشيدند بيرون . من منتظر سايه­ام ماندم اما سايه با نيمروز رفته بود كه­برنگردد.

بي خيالي مرا با خود برد تا شب و من كوشيدم با او بمانم.نيمه هاي شب، خسته، دست از تلاش كشيدم.بي خيالي رفت و فكر ها آمدند سراغم كه تا صبح بيدارنگاهم دارند.

 

صبح تصميم گرفتم به هيچ چيز فكر نكنم.سايه دوباره آمد و مرا با خود برد براي انجام شدن.من بدون انديشيدن به دنبالش كشيده مي شدم. نيمروز كه سايه دوباره داشت مي رفت براي چرت زدن، فكرها كوشيدند به مغزم راه بيابند. در گرماي هوا فكرها فرار بودند . مي گشتند به دنبال جايي براي ماندن و شايد چون راه نيافتند رفتند به سراغ يك ذهن ديگر.

و من فهميدم انديشيدن به هيچ ، انديشيدن به همه چيز را به دنبال دارد.

در ميان انبوه فكر ها و احساس ها كه مي­آمدند يكي آمد و با من ماند:"دلتنگي".

دلم آن روز براي "نوشتن" تنگ شده بود.

احساس ماندني مرا به خانه كشاند و به اتاقم. (اتاق هم دلتنگ كسي بود كه گاه در ميان آمدن ، خوابيدن و رفتن، بيايد و بيانديشد يا شايد بنويسد).

و من نوشتم .از همه­ي چيزها، كارها، جاها يا آدم هايي كه دلتنگشان بودم.از گذشته هايي كه به ياد مي­آوردم تا حال.

از كودكي نوشتم(وقتي دنيا خيلي بزرگ بود.) :"كودكان گذشته ندارند . هميشه دلتنگ آينده هاي دورند.دلتنگ دوست ها كه خواهند يافت،چيزها كه خواهند ديد و كارها كه خواهند كرد."

و به ياد آوردم وقت كودكي گاه چنان دلتنگ پرواز بودم كه گويي بال­هايم را بريده­اند.  امادر عوض خوابهاي كودكي­ام بالداربود. سياه ،سفيد بود.

 

دبستان بالهاي خوابم را چيد.خواب هام رنگي شد.من ماندم و آن همه رنگ.در جذابيت انبوه رنگها غوطه ور شدم و بالها فراموش شد.زمان گذشت. دبستان عادت شد.رنگ عادت شد و دلتنگي تابستان و خاطره­ي بالهايم دوباره بازگشت.

آفتاب زمان از پشت سر مي­تابيد وسايه­ي دراز آينده ها را نشان مي داد. گذشته كم كم متولد مي­شد.آينده مي رفت تا چيزها نشانم دهدو گذشته دبستان را با خود مي­برد تا دلتنگي به همراه ­آورد.

گذشته فصل كودكي را برد و"حال" نوجواني را نشانم داد و آينده، دوستان تازه كه بعدها بشوند بهترين دوستان زندگي­ام.

دوستاني كه اكنون، گذشته­هاشان جايي با سايه­هاي من گره خورده.آدم هايي كه از آغاز من بودند اما تنهافصلي از زندگي را با هم گذرانديم.

 

حادثه­اي ما را كنار هم گذاشت.در كنار هم نگه داشت و حادثه­هاي ديگر راه هاي گوناگون نشانمان دادندتا هر كدام برويم به دنبال سايه­هاي خودمان.از هم دور شويم و هر روز سايه­ها ادامه يابند و نوري بتابد.

 اگر نور كج بتابد؟ اگر سايه­ها مبهم باشند؟اگر چند تا شوند؟

 

شايد راهي را انتخاب كنيم و در پيش گيريم و نيانديشيم به اينكه اگر سايه­ي ديگري طي مي­شد چه رخ مي­داد.

شايد راهي را تا نيمه بپيماييم و نرسيده به انتها باز گرديم براي گزينش راه ديگري. ...يا راههاي ديگر.

شايد پشت سايه­ها مردد بمانيم.از آينده فرار كنيم وبه ياد آوريم كه گذشته فقط يك سايه دارد. ازآينده بهراسيم وبه آن پشت كنيم.كه اگر پشت كنيم تنها گذشته را در پيش داريم.

آينده باز هم مي­آيد، حال مي­شود .اما ما نمي بينيمش. صبر مي كنيم تا گذشته شود. صبر مي كنيم تا وقتي كه رفت دلتنگ از دست دادنش شويم.

.

.

.

نوشتم:" حال گذشته به دنبال من است و آينده ام در پيش رو.

...و در كمين آن روزم كه آينده ام به كناري خزد و مرا با گذشته ها تنها گذارد."

 

دلتنگي نوشتن به يكباره محو شد و من ماندم در انديشه­ي راهي كه در پيش است وآنچه پيموده شد.

 

 من نيز گاه، پشت به آينده ،به گذشته خزيده ام .

 

در آغاز هر تجربه­ي تازه و هر دوستي،من مي­مانم و احساس يگانه­ي لذت .من مي­مانم و" اكنوني" كه با دوستانم سپري ­شد.

 

زمان مي گذرد.دلتنگي مي­آيد.حال با هر بار ديدن چهره­هاي آشنا دلتنگ نخستين ديدار خواهم شد.دلتنگ نقاب پيشين اين آدم­هاي در حال تغيير( هر چند كه نقاب كنوني برازنده­تر باشد).

 

دلتنگي نقاب­ها كه به كناري رود ، سنگيني چيزي مي­آيد و پا مي­گذارد روي جسمم .نه توان فرياد مي­گذارد نه مجالي براي فرار.سايه­اش ازانگشتهاي پاهام راه مي­يابدبه درون. مي­رود بالا و رسوخ مي­كند در مغزم.حالا سنگيني سايه در من است.سنگيني چيزي كه در آغاز نمي شناختمش اما حالا مي­دانم كه چيست.

دلتنگي براي دختري كه من بودم(دلتنگي براي خودش نه براي زندگي و آرزوهايش).براي كودكي در آرزوي همه چيز. براي كسي كه فقط يك چهره داشت.

 

من از انبوهي نقاب­هام هراسانم.

دلتنگي براي "خود"چقدر سخت است! اين روح من است كه تنگ­تر و تنگتر مي­شود يا جسمم؟

اگر رهايم نكند؟

اگر تاريكي سايه­اش تا ابد در من بماند؟

اگر هر روز فشرده شوم از درون؟

با اين تراكم زندگي چه كنم؟

.

.

.

 

امروز تصميم تازه اي گرفتم.

از اين پس هر بار به گذشته بيانديشم براي لذت بردن از لحظه­هاي شاد و ناشاد آن است نه دلتنگي.

سنگيني احساس را از خود دور مي كنم.فقط يكي نقابهايم را انتخاب مي­كنم و با آن مي­روم به استقبال آينده.به استقبال روزي بدون نقاب.

 

و تا آن زمان ،هر روز مي­مانم در انتظار ته مانده­ي سايه­ي تنك بلندپروازيم.تا مرا ببرد. به كجا؟

نمي­دانم...!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:39 توسط سارا |

دیشب ماه را دزدیدند.

حالا روی دست هایشان سنگینی می کند.

هر وقت به جاي خاليش نگاه مي كنند،دلشان براي ماهي كه توي آسمان بود تنگ مي شود.

مي خواهند پسش دهند.فقط به دنبال يك جمله ي مودبانه مي گردند براي معذرت خواهي.

 

....

آن بالا آسمان خوشحال است:

"ديشب يكي از لكه هام كم شد!"

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 17:35 توسط سارا |

 

ديروز چيزي نوشتم اما هر كاري كردم داستان تموم نشد.حالا اينجاس اما محبوس توي بند "ثبت موقت".
همون جا مي مونه تا در مورد پايانش تصميم بگيره.

از ديروز كه هيچ كاري نكرده.
.

.

.

شايد حبس ابد رو ترجيح ميده.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 17:10 توسط سارا |

 

 

 

صبح زود پيش از آغاز گرماي شديدي كه امسال عادت تابستان شده، به راه افتاديم.گذر از كوچه ، از خيابان گلكاري شده،از بزرگراه ، از شهرو رسيدن به جاده اي محصور در دشتي بيابان زده و تك درختاني ايستاده با غرور و گاه آنقدر از هم دور كه ناچار بودند براي دوست شدن با يكديگر فرياد بزنند.و ما آنها را براي فريادهاي بي دغدغه بدون ترس از شنيده شدن تنها گذاشتيم.بعد ازدشت درختان آواز خوان، در ميانه ي جاده به چپ پيچيديم.

جاده خاكي شد و در ميان مزارع امتداد يافت و پيش از پايان يافتن چند كيلومتري پيچ و تاب خورد.

پياده شديم و چند دقيقه اي روي تپه ها راه پيموديم.به صخره هايي رسيديم كه رود خانه اي را محصور كرده بودند.

راه بايد در طول رود خانه پيموده مي شد.از ميان صخره هايي كه بالاتر و بالاتر مي رفتند و به هم نزديك تر مي شدند تا بر فراز رود خانه به هم برسند آسمان آبي به سختي پيدا بود.ده ها نفر در كنار من ايستاده بودند و از فكر سرد پا نهادن در آب مي خنديدند. پا گذاشتن و راه رفتن در آب چنان غافل گير كننده بود كه مغزم از خواب پريد، روحم از شادي خنديد و جسمم از سرما لرزيد.روي ديواره ي صخره با رنگ سياه نوشته شده بود"ايستگاه اسب سواري".اسب هايي خواب آلود با يالهاي نا مرتب و دم هاي خيسي كه مثل چوب خشك در هوا تكان مي خورد آنجا منتظر بودند تا آدم هاي خواب آلود تر از خودشان را به خشكي ببرند.آدم هاي خواب آلود تجربه ي بكر لرزيدن در اوج گرما را به اسكناسي مي فروختند تا نسشته بر پشت اسبها از دست انداز سنگ هاي رودخانه عبور كنند همان طور كه ساعتي پيش دست انداز هاي جاده را پشت سر گذاشته بودند.

جايي ميان صخره ها سنگ تراشيده شده بود.تصوير پادشاه صفوي و عده اي از ملازمانش نشسته بر اسب و در حال شكار.وقتي از تنگه ي اول عبور كرديم به دشت وسيعي رسيديم و اسب هاي خواب زده دوباره بر گشتند.دشت از هر طرف امتداد مي يافت و به كوه ها منتهي مي شد.پاهايم تا بالاي زانو خيس بود.با هر قدم كه بر مي داشتم پشت سرم ردي بر جا مي ماند .پروانه ها روي گلها نشسته بودند و از ميان علف هايي كه زير پاهايم كوبيده مي شد ملخ ها مي پريدند هوا .به ياد جوجه اي افتادم كه سالها پيش از دوره هاي آموزش پرواز ! من و غزاله جان سالم به در برد.ما به نشانه ي قدر داني از اين جوجه ي لايق براي دوره هاي اكتشافي برديمش به حياط.جوجه در ميان گلها مي دويد و هر وقت از روي شاخه اي قطره اي مي چكيد به سرش تكاني مي داد. چشمان براقش را مي بست و بعد دوباره به دويدن ادامه مي داد.حتي به آن اجازه داديم كه همان روز خوردن اولين ملخ زندگيش را تجربه كند.به پيشنهاد باغبان با خوردن دومي بر تجربه اش افزوده شدو دوباره دويد. جوجه ي با تجربه ي ما همان شب خسته از اين همه اتفاق چشمانش را بست و الان سالهاست كه زير خاك پاي درخت گيلاس خوابيده. زمان كودكي از ياد آوري اين استعداد بر باد رفته چشمانم پر از اشك مي شد اما حالا با ديدن ملخ ها لبخند زدم. در سمت راست ، رود خانه امتداد داشت و حاشيه اش پر از گل هاي بنفش بود. سمت چپ يونجه كاشته شده بود و كمي آن طرف تر تپه هاي سفيد قاصدك ديده مي شد.در حوالي تپه ي قاصدك گله اي از بزها از كوه بالا مي رفتند.در اين دشت هموار دورتر از سايه ي كوه ، هيچ سايه اي جز سايه ي خيس آدم ها نبود.فقط درختي تنومند و پر شاخ و برگ در كنار رود خانه ديده مي شد كه چند گوسفند متواري از گله اي در آن سوي رودخانه به سايه اش پناه برده بودند.باقي مانده ي گوسفند ها در كنار سگ گله زير نور خورشيد اين پا و آن پا مي شدند.بره ي سفيدي كه هنوز از توانايي راه رفتن هيجان زده بود و دويدن را به تازگي كشف كرده بود شادمانه مي دويد. پاهايش به هم گره مي خورد. مي ايستاد و دوباره ادامه مي داد تا به سايبان گوسفندان هوشمند رسيد.دوباره پيچ و تاب خورد و برگشت پيش مادرش و بالا و پايين پريد.حالا همه ي گله محل سايه را كشف كرده بودند.گله براي عبور از رود خانه به صرافت افتاد اما سگ را رو به روي خود ديد.گوسفندان مصمم! به سگ هجوم اوردند و با صورت هاي پشمالو شان به سگ ضربه زدند.حتي بره ها هم آنقدر شجاع شدند كه بزرگتر ها را همراهي كردند.سگ با متانت ايستاد وبه وول خوردن گوسفند ها و پاشيده شدن آب به اطراف نگاه كردومنتظر ماند تا پس از بازگشت چوپان گزارش دهد. گله از عرض رود خانه عبور كرد.چند شاخه اي را شكست و به درخت هجوم آورد.هنوز هم گوسفندان هوشمند آسوده در سايه بودندو بقيه ي گله زير آفتاب فشرده مي شد تا به سايه راه يابد.اگرجاي ديگري بود درخت حتما سايه بان انسان ها مي شد اما اينجا همه در جستجوي آفتابي ترين نقطه بودند تا قبل از رسيدن به تنگه ي بعدي و خيس شدن دوباره گرم شوند.براي خوردن ناهار روي علف ها نشستيم .انگشت هاي پايم را در كفش تكان مي دادم كه لحظه اي حس كردم موجودي شادمانه در كفشم زندگي مي كند و تكان مي خورد. كفش هارا از پا در آوردم و سنگ ريزه هايش را بي خانمان كردم. همه اولين ساندويچ را با اشتها خوردند و پدر پيروز مندانه به كوله پشتي سنگينش نگاه مي كرد كه حالا داشت ذره ذره خالي مي شد. دوست پدرم گفت "دومي رو الان نخوريم. بذار يه انگيزه اي داشته باشيم براي ادامه دادن." گله هنوز در تلاش يافتن سايه بود كه ناگهان گوسفندي گياه خوشمزه اي ديد و دايره را ترك كرد. هدف قبلي فراموش شد و انبوهي از گو سفندان به سوي گياه نحيف روان شدندو درخت تنها ماند تا سايه اش را با زمين قسمت كند.

 

 

با نگاهي به اطراف خنده ام گرفت.به تجربه در يافته ام كه همه چيز دامنه ي اثري دارد(نه نامتناهي).و دامنه ي اثر قوانين يك كشور هم از پايتخت آغاز مي شود.از كوه بالا مي رود ودرساحل دريا يا ارتفاعات بلند از ياد مي رود.و خوب...اينجا هم كه پشت كوه بود!!

بلند شديم و پدرم كوله پشتي حاوي انگيزه هايمان !! را در دست گرفت.نيم ساعتي كه پيش رفتيم چهره ي طبيعت تغيير كرد.دشت خشك تر سد اما هنوز رود خا نه را در ميان خود داشت و صخره هاي كوه هاي اطراف پر از گلسنگ هاي سبز رنگ بود. جمعيتي شادمانه در حال آواز خواندن و سوت زدن راه مي پيمود تا به تنگه ي بعدي برسد.اينجا ديگر از اسب خبري نبود(و از آدم هاي خواب آلود).آب رودخانه در اين قسمت بيش از اندازه سرد بود. عده اي شروع كردند به فرياد زدن و از انعكاس صدا هاشان در فضاي محصور به كوه ها به وجد آمدند. دوباره كه به خشكي رسيديم آبشارزيبايي در كنارمان بود. در حاشيه ي آبشار گياهان روي صخره ها روييده بودند. باز هم پيش رفتيم.حالا بعد از ظهر بود .آفتاب مايل مي تابيد و سايه ها با سرعت بيشتري حركت مي كردند.به تنگه ي سوم رسيديم اينجا آب سرد تر بود و عمق بيشتري داشت. سنگ هاي كف رود خانه لغزنده تر از پيش بود .انگشت هاي پاهام را به سختي حس مي كردم.آن بالا غاري در ميان صخره ها بود جريان آب تغيير مي كرد.اينجا و آنجا پيچ مي خورد و شدت مي گرفت و مرا وا دار مي كرد كه براي پيش روي از ديواره ي صخره ها بگيرم.باز هم كه پيش رفتيم رود خانه قوسي خورد و رسيد به كوه.حالا تنها راه ، بالا رفتن از شيب تند كوه بود.همه مشتاق بالا رفتن بوديم اما هوا داشت تاريك مي شد و بايد بر مي گشتيم.در جهت جريان آب راه رفتن دشوار تر بود.يك بار در كتابي خواندم "حتي ماهي مرده هم مي تواند در جهت جريان آب پيش برود.حركت در خلاف جهت جريان از هر كسي ساخته نيست."و فكر كردم كه چقدر با اين گفته مخالفم.

دوباره آبشار. دوباره آب و حركت در جهت جريان. دوباره خشكي و گلسنگ.و دو باره دشت سبز و تپه هاي قاصدك و گوسفندان مردد كه بين اين همه سايه كجا را براي رفتن انتخاب كنند يا بعد از آن گياه نحيف كه خورده شد به دنبال چه بگردند.دو باره روي علف ها نشستيم و شروع كرديم به خوردن انگيزه هايمان.(در اين سفر واژه ي ساندويچ را به كلي از فرهنگ لغاتمان حذف كرديم!).

چو پان حالا بر گشته بود و سگ با افتخار در كنارش ايستاده بود.

دوباره به راه افتاديم.اسب ها هنوز در كنار آب بودند.با يال هاي ژوليده و دم هايي كه مانند چوب خشك در هوا تكان مي خورد. اما حالا چهره هاشان عصبي بود.آب به شدت سرد شده بود و طالبان اسب سواري بيشتر و بيشتر.

اسبي كنارم ايستاده بود .ياهاي جلويي اش قهوه اي سير بود و پاهاي عقبي سفيد. يكي از پاهاي سفيد مجروح شده بود و بعد از تماس با آب خون رقيقي ازآن جاري مي شد. دلم برايش سوخت. اما صاحبش همچنان به پيش مي راندش.از آب عبور كردبم به سنگ تراشيده شده رسيديم. شاه صفوي نشسته بر اسب به همراه ملازمانش هنوزمشغول شكار بود.هوا تاريك تر مي شد و از جمعيت كاسته. و شاه مي رفت كه با شكارش تنها بماند همچون روز ها، ماه ها ، سالها و قرن هاي پيش. كمي بعد سنگ هاي خشك را زير پاهام حس كردم و بعد تپه ها. كنار ماشين كه رسيديم چاي داغي خورديم و سوار شديم.جاده ي خاكي دوباره همراهيمان كرد تا خيابان اصلي و جاده ي آسفالته.

دوباره دشت كوير زده با درختان آواز خوان زير آسمان پر ستاره.دوباره تهران .دوباره بزرگراه و خيابان گلكاري شده.دوباره كوچه و خانه اي كه بدون تغيير سر جايش مانده بود و پذيراي آدم هايي بود كه از صبح شاهد تغيير بودند و حالا خاطره اي خوش آنها را نيز تغيير داده بود.

 

ما به خواب رفتيم و پادشاه در ميان صخره ها ماند تا شكار روز بعد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 21:10 توسط سارا |

 

 

 

روزگاری زاهدی بود بی اندازه مشتاق وصال که می پنداشت وصال درمشقت امکان پذیر باشد.شبانگاهان

ریسمان به پاها می بست و باژگونه خویشتن را تا سپیده دم در چاه می آویخت وآیات قرآن را چون وردی زیر لب تکرار می کردوروز هنگام نه در عالم واژگون بلکه نشسته بر دو پاحمد خدای می کردو خواهان رسیدن به قدرتی بس شگرف درپناه مکاشفه ی پنداری اش ! بود.روزها بر این کار اصرار می ورزید و هیچ نمی دید تا آنکه سحر گاهی حس کرد کسی خطابش می کند.سرا پا شور و شعف شد .دست ها به آسمان برد و گفت خداوندگارا به راستی این است روزموعود؟

"_آنچه تو را گویم انجام ده و هیچ مپرس"

چنین می گفت چندین بارصدا, وانگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت.

دهان خویش ببست و زان پس آن کرد که صدا او را می گفت.

روزی صدا گفت آنجا که تو را گویم بیا تا چیز ها بیاموزمت و او بی خودانه گاهی به پای و چندی به سر تا بدان جا شد.به برکه ای رسید .

صدا گفت :"_روی آب راه رو"

 اوپای در آب نهادودر کمال شگفتی دید که چنین می کند.به وجد آمد و گفت :"_باز هم به من بیاموز."

"_راه کوه در پیش گیر تا بگویمت."

چندین روز و چندین شب در راه بود تا به چکاد کوه رسید و در انتظار صدا ماند.

"_به تیزی آن صخره بروو خویش تن راچون سنگی در هوا بیفکن."

و او شادمانه گفت:"_در این مدت هیچ نپر سیدم و هر چه گفتی کردم.حال چه می خواهی بکنی؟پرواز را یادم دهی؟"

"_انجام ده آنچه گفتم.پروازی در کار نیست.خویشتن را بیفکن!"

"_خدای من روا ندارد کشتن نفس خویش.اگر تو از جانب اویی چگونه مرا به چنین کاری دعوت می کنی؟"

 

صدا در همه جا طنین افکند.در شکاف صخره ها پیچید و تیز همچون تیغ به گوش زاهد راه یافت.

"_با آنچه که تو کردی و عبادتی که فقط برای قدرت نمودی هرگز سزاوار وصال به پروردگار نبودی.من آنچه طلب کردی به تو دادم.جز ابلیس که منم , تو را کسی سزاوار نباشد."

 

زاهد که می انگاشت در اوج است به یکباره خود را در ژرفنای گمراهی یافت.می دوید و نعره می زد.سر انجام به غا ری رفت و روز ها به تضرع پرداخت تا خداوند او را ببخشاید.

 

 

و افتادن به چاه ظلالت را که شاخ و دم نباشد!!

 

 

خوشا به حال آنکه گفت:" بر به کشتی های خشم باد بان از خون

                               ما برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم

                               تا که هیچستان نه توی فراخ این غبار آلود بی غم را

                               با چکاچاک مهیب تیغ هامان تیز,

                               غرش زهره دران کوس هامان سهم,

                               پرش خارا شکاف تیر هامان تند,

                               نیک بگشاییم."

 

وسهراب که خواند" به سراغ من اگر می آیید

                                                       پشت هیچستانم."

 

 

خوشا به حال او که هیچستانش از کران تا کران امتداد نمی یافت.اگر نمی دانست کجا آغاز می شود, خوب می دانست که کجا پایان می یابد.و جایی داشت برای تنهایی خویش.و آنگاه که رفت هیچستان خود را جا گذاشت تا روی قبرش بنویسند:"به سراغ من اگر می آیید,

                           نرم و آهسته بیایید.

                           مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من."

 

 

پشت هیچستان بدون شک جایی است که او در عالم اکنونی اش , خواه در اعماق خاک,خواه در اوج آسمان یا خواه پشت دریاها که او روزی قایقی خواهد ساخت برای فتحش,در آن غوطه ور است.

 

 

هیچستان من جایی است که دلم مرا بدان جا راه ندهد اما عقل مصلحت اندیش من,مرا به ورود فرا خواند.

 

هیچستانمان را متراکم کنیم و جایی باقی بگذاریم برای خلوت گاه به گاه.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 21:7 توسط سارا |

 

 

 

_...مي خواي بياي اينجا؟ پس دو تا در هست. در بالاييه نه . شما رو راه نميدن . در پاييني . اومدي تو ؟ 

نه...نه...! پله هاي سمت راستو نرو . مستقيم برو جلو . ساختمون شيشه رنگي نه ! بپيچ به چپ . درو باز كن . دست چپ يه راه پله هست با14، 15تا پله . خوب ... حالا برو به راست . اين كلاس نه ! انتهاي كوچه ي "علي چپ"(همون راه روي باريك ) يه كلاس هست كه رو وروديش بزرگ نوشتن " دانشگاه آكسفورد،ساختمان مهندسين "

....

   راه روي باريك با روشنايي آغاز مي شود . در تاريكي ادامه مي يابد و ختم مي شود به اتاقي پر هياهو كه در شلوغي انسان هاي صميمي اش تنهاست . چيز يا كس ناشناسي به اينجا راه ندارد جز نور كه از لا به لاي درختان حياط كش و قوس مي آيد، به هنگام عبور از ميله هاي فلزي قاب پنجره شكل مي گيرد . پيچ و تاب مي خورد . پخش مي شود كف زمين و سر انجام با سماجت خود را به جعد مو هاي ميترا مي رساند گه اگر باز هم پيش رفت ، ببيند چيست كه به ديوار چسبانده مي شود.دستي گوشه ي پرده ي قهوهاي رنگ را مي گيرد . پرده كشيده مي شود وراه بر نور تنگ تر و تنگ تر . تا آنجا كه پشت پنجره مي ايستد و ميدان را به مهتابي مي سپارد آن هم در نيمه ي روز.

اينجا همه چيز در تكاپوست جز نيمكت هاي چوبي در عرض اتاق كه حالا چندين جفت پا را روي خود جا داده اند. فرحناز مي گويد : "يه كم بالا تر".   الهه عقب عقب مي رود . آخرين هم چسبانده مي شود . كولر هور هور كنان پرده ها را با شدت بيشتري به درون اتاق مي دواند . دستي روي ميز ضرب مي گيرد . كسي هيجان زده مي گويد : "ت...مو...م  ش...د ! ".

مقوا هاي رنگي همه ي ديوار ها را پو شانده اند و روي هر كدام نوشته ايست . بشري مي خواند :"هفت بار به ملامت خويشتن پرداختم ..." ميترا نو شنه اي را بر انداز مي كند :" بيا ره تو شه بر داريم ." الهه مي گويد : "تساوي" سه صدا هم زمان مي خوانند . نگاه ها ناگهان بر مي گردد به كنار تخته ، آنجا كه جدول تناوبي با بي قوارگي جا خوش كرده بود . "اين يكي اضافيه . بكنيمش ."

   هوا گرم است . حس مي كنم دارم بخار مي شوم . "_ پياده مي شم . ممنون ."

با عجله در را مي بندم . مي دوم به سوي پل . در حال بالا رفتن مي شمارم . "يك ... دو .... سه ...."   صداي ترمز و بر خورد . تند مي كنم . " چهار ... پنج ...." به روي پل مي رسم . آن بالا عده اي خم شده اند و شاهد حادثه اند . "_ موتوريه مقصر بود .... . خودش پيچيد جلو."   "_ شايد بميره ..."

دختري 4 ، 5 ساله گوشه ي مانتو ام را مي گيرد. "_يه فال بخر " . "_فال نمي خوام . بيا ... پولش مال خودت"

با عجله مي روم و او به دنبالم ."فال بر نداشتي ."

در اين گرما همه چيز كش مي آيد . حتي زمان . پدر در حال باز كردن چرخ هاي كمكي دو چرخه ام است . من پيراهن قرمزي پو شيده ام با يقه ي تور دار و شلوار قرمز . مو هايم بالاي سرم با كش قرمزي بسته شده و در هوا طوري تاب مي خورد كه هر وقت خواهر كوچكترم مرا ببيند ، با خنده بگويد : "بيد مجنون ! "

پدر مي گويد تمام شد . پشت دو چرخه را مي گيرد و من با احتياط ركاب مي زنم . تند تر و تند تر. به انتهاي كوچه مي رسم . پدر حتما با من است . سر بر مي گردانم كه او را ببينم. اما او درانتهاي ديگر كوچه ايستاده و دست تكان مي دهد .تعادل خود را از دست مي دهم . زمين مي خورم .من هم ،هم سن آن دختر بودم .

الهه مي خواند : " اگر يك فرد انسان واحد يك بود

                       آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود

                       وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود."

مي رسم به انتهاي پل . صداي نفس هاي خودم را مي شنوم . با سرعت در امتداد پياده رو پيش مي روم . به در ورودي مي رسم . كارتم را نشان مي دهم .

ميترا مي خواند :"سه ره پيداست

                      ....

                      نخستين راه نوش و راحت و شادي

                     به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادي

                     دو ديگر راه نيمش ننگ ، نيمش نام

                    اگر سر بر كني غوغا

                    و گر دم در كشي آرام."

به پله هاي دانشكده مي رسم . بالا مي روم . اينجا پر از آجر هاي نيمه شكسته و خاك و سيمان است . صداي تيشه مي آيد . دو نفر ديوار بسيج را مي كوبند. در خواب آلودگي اطراف ، اينجا پر از رفت و آ مد است و نسيم نيمه خنكي در جريان  . با خود مي خوانم : " دست تابستان يك باد بزن پيدا بود ."

ذهن خالي من در باز گشت  ، پر از فكر مي شود و حرف. اما باز اين سكوت من است كه سخن مي گويد .

بشري مي خواند : " كنار مشتي خاك در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام ."

راه رفتن . منتظر ماندن در ايستگاه و نشستن روي صندلي هاي داغ .

"_ايستگاه دوم پياده مي شيم "

پياده شدن . راه رفتن . خنديدن .

"_از اين طرف بايد بريم."

"_با تاكسي چقد طول مي كشه؟"

"_10 دقيقه."

"_پس پياده مي ريم . "

مردي روزنامه به دست به بغل دستي اش مي گويد : " وقتي تا حد مرگ تب داري 41 درجه اي. اينجا از 43 هم رفته بالاتر. "

راه مي رويم. هر جا به آبي مي رسيم ، مي ايستيم و بعد دوباره ادامه مي دهيم .

"_جاي به اين بزرگي چرا انقد خلوته ؟"

"_از رو چمنا بريم."

"_باشه."

مي دويم . صف طويلي از گنجشك ها به پرواز در مي آيند.

"_چقدر گنجشك ! اگه تير كمون داشتما!"

"_بشينيم."

"_لباسا مون سبز مي شنا"

مي نشينيم . كفش هايم را از پا در مي آورم و رطوبت چمن را حس مي كنم.

"_آدم حس مي كنه اينجا زمان وايساده "

ساعتي جلوي صورتم مي آيد : "_آره . اما اينا دارن باز مي چرخن !"

دسته ي گنجشك داشت مي نشست .

فرحناز خواند :"و مثل واژه ي پاكي ، سكوت سبز چمن را چرا مي كرد

...

هنوز برگ سوار حرف اول باد است

...