تبليغاتX
سایه ی برگی در آب

 

دو پاييزِْ قبل گفتم :هرگز راههاي طي شده رابرنمي­گزينم زيرا سرانجام به همان جا خواهم رسيد كه ديگران رسيده­اند.من متفاوتم پس راهم، زندگيم و سرانجامم متفاوت خواهد بود.

 

پاييز گذشته در امتدادراه يكتا و پر فراز و نشيب ِزندگيم پيموده شد و به زمستاني رسيد كه پايان فصل خاكي كسي را به همراه مي­آورد.كسي كه از آغاز با من بود.و همانگاه كه تماشاگر آغاز من بود، مي دانست كه دير يا زود به سوي پاياني روان خواهد شد اما به من چيزي نگفت.

او مي­دانست .شايد من هم مي­دانستم.

...

چه فاصله ايست ميان دانستن و باور داشتن.

مي­دانستم اما نمي­خواستم باور كنم.نمي­توانستم باور كنم كه من همانم كه بايد پس از پايان او باز هم بماند (شايد در انتظار پايان خويش).

...واكنون روزهاست كه با باور من يا بدون آن، او اوج مي گيرد شتابان.

 و من مانده­ام اينجا تنها...

 

اين پاييز، راه يگانه و بي­برگشت من( همان راه كه بايد متفاوت مي­ماند) پيچ و تابي خورد.با گذشته هاي خاكي كسي يكي شد و آن گاه كه از تعجب من در شگفت ماند، گفت:نمي­خواهم يكتا باشم. مي­خواهم روح او را بپيمايم.

واكنون راه من ميخواهد روح كسي رابپيمايد.

و كنون من مي­خواهم سر انجامم را با سرآغاز عروج كسي يكي كنم.

براي پيمايش روح او دعا كنيد ( و براي راه روح پيماي من)...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 18:56 توسط سارا |

 

 

بچگیمو دادم دست یکی از دوستای گلم یا دستش جا موند نمیدونم!

امروز فرداس که ازش پسش بگیرم 

کودکی

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:46 توسط سارا |

 

 

روزها بود كه مي­خواستم اين شعر رو بنويسم. اما چون فكر مي­كردم تايپ كردنش كمي طول مي­كشه هر بار تنبلي مي­كردم و مي­گفتم فردا. اما فردا وقتي برسه، شده امروز! پس فردايي براي انجام كارهاي نكرده هرگز نمي­رسد اما امروز هميشه هست. واين امروز كه رسيد، نوشتمش براي شما.

 

دريغ و درد

 

نمودند و ربودند، آه

چه تصويري! چه خوابي بود!

شبي، اما شب شبها،

شب پر ماه.

و من رخشنده­تر از خوابهاي اختران بودم.

زماني بر زمين_اين يادم است _ اما

من آيا راستي بر دوش او باري گران بودم؟

زماني بر زمين،اما به يادم هست

كه آن شب گاه من انگار جزئي از مكان بودم.

 

 

نمودند و ربودند ،آه

پريشان يادم آيد تكه­هاي محوي از تصوير.

بدانسان كز جواني يادش آيد پير.

به يادم هست

كز آن راهي كه رفتم، هيچ ديگر بر نگرديدم.

شب مهتابي و گلگشت تنهايي

و آيا راستي در خواب بود آنها كه مي­ديدم؟

تماشا را كناري ايستادم ساعتي،  خاموش.

گمانم تپه­اي كوتاه بود، آن گوشه­ي صحرا.

و رويش پهنه­ي گسترده­اي هموار،

تك افتاده درختي چند، دور از هم،

و قوس گنبدي از بامهاي روستا، پيدا.

و همچون شاخه­ي پر خوشه­ي ابريشمين، در باد

دوان دود از سرش بر آبي مهتابگون بالا.

و گويا در كنار شرقي آن تپه _يادم نيست_ يا غربي،

خميده طاق پيشاني بلندي ، بيستون، ضربي،

و اما نا تمام انگار، و باقي مانده از ديرينه­هاي دور

چو از اعصار پيشين ياد گنگ و مبهمي در خاطر آفاق

و شايد يك برش، چون مقطعي از طاق.

و در سوي دگر زير يكي از آن درختان غريب از هم

تك و تنها

بزي خيزان بسوي شاخه­اي، بر پا.

و جنبان سايه­ي مهتابيش، كمرنگ،

به خاك تيره­گون بر جا و نا بر جا.

صداي غرش رعدي مرا ناگه به خويش آورد.

رها شد شاخه­ي دستم؛

بزك ترسان به سويي جست و من چالاك،

كشيدم ريشه­هاي خويش را از خاك،

 و سوي كوچه­باغ ديگري از شب روان گشتم،

دلم چون سايه­ي مهتابيم غمناك.

 

 

نمودند و ربودند ، آه!

كجا؟ كي؟ خوب يادم نيست.

دود گهگاه

به لوح حسرتم زآن آشنا تصوير خطي چند،

مه­اندود و پريشان، مي­درخشد.... مي­شود خاموش.

نپرسيدم

كه من آن نقش خواب­آلود را آيا

شبي در خوابهاي ماتفام كودكي ديدم؟

و يا در عمر و عالمهاي ديگر، پيش ازاين پيكر؟

گمانم باغ بود و باغ انبوهي.

نمي­دانم،

و شايد بيشه­اي در دامن كوهي.

شبي شاداب،

_شب شبها_

كشيده بر سر خود نازك نوراني مهتاب.

گريزان لحظه ها همسايه­ي خواب و فراموشي.

سپهر آرام،

 ومن تنها در آن بيشه، روان با خويش و خاموشي.

سرم پر شور ودل بي­تاب و بر ساز خموشي مي­زدم مضراب:

 

     _"سلام اي شب! شب مهتابي پاييز!

      سلام اي لحظه­هاي خوب، سرشار از جميل جاري هستي،

      عيار خوشترين آميزه­ي هشياري و مستي،

      سلام اي خلوت پاك نجيب، اي ژرفناهاي زلال

                                                               حس و انديشه

      سلام اي باغ، اي بيشه."

و باران نرم نرم از خيمه­هاي روشن مهتاب مي­باريد.

و زير گاهايم خش خش خشك خزان تر مي­شد و خاموش.

و من پر شور و بي هيچ از شگفتي ، باز:

    _"ببار، اي روشناي پاك،

    فرو ريز اي نخستين نم نم باران پاييزي

    زلالت را بر اين افتاده تر از خاك."

 

و خود را مثل موجي از هوا ، يا قطره­اي باران،

و شايد تكه­اي ازكوه، از شب، از فضا، احساس مي­كردم.

و روحم _ در صميم لحظه­ها جاري_

چنان دمساز با روح طبيعت بود،

كه از هر بوده و باشنده­ي ديگر، به او نزديكتر بودم.

و در من موج مي­زد شور.

 و از من مي­تراويد آن نشاط و نور.

و نجواي سكوتم سايه مي­افكند تا بس دور.

       _"خوشا اين لحظه­ي پر نور و از سياله­ي جان جهان لبريز،

         خوشا اين لحظه­ي بشكوه برخورداري از بودن،

         خوشا من، اين من ناچيز،

         خوشا ما: باغ، من ، مهتاب،

         و روح كائنات و اين شب باراني پاييز."

و آنگه كائنات از لذت اين مهربان پيغام،

گلش از گل به شادي مي­شكفت و برق مي­زد شوق در چشمش

و من غنج دلش را مي­شنيدم خوب

و مي­ديدم سماع و شور را در پس آن ظاهر آرام

كه ناگه غم!...هجومي شوم و غافلگير

و ناگه پرده ديگر كرد سازم_ دردمند_ از سوز پنهاني:

    _" من امشب از شما مي­پرسم، اي ارواح شاد كائنات، آخر

       چرا با اين همه انس نجيب و آشناجاني،

       مرا در جمع خود بيگانه مي­دانيد؟

       و اين تصويرهاي نازنين را در خلوص روشن باور

       نديده سير، بيرحمانه و جاويد

       به قعر ظلمتي بي­روزنم رانيد؟..."

و مي­ديدم كه روح كائنات انگار در خود مي­گدازد گرم

و رو مي­پوشد از بس شرم.

 

      _"...و اما اين شكايت نيست، يا فرياد يا زنهار

         همين مي­پرسد اين فرزند خاك ازتان:

         حكايت با كه گويد، يا امانت با كه بسپارد،

         ز شومي­هاي اين نامادر عيار؟

         ز شومي­هاي اين فرزند و زنهار و امانتخوار؟

         حكايت با كه گويم من

         درين سوداي آب و آفتاب و خاك،

         كه من، اين كمتر از خاشاك،

         سبكتر از پر مرغان افسانه،

         و بي آزارتر از روح پروانه،

         به دوش اين شتركين پير مادندر

         گرانتر مي­نمايم زان هم كوهان.

         ببار اي نم نم باران پاييزي

         بشوي از روح اين پروانه درد و گرد اندوهان."

 

 

نمودند و ربودند، آه!

                              ديگر هيچ يادم نيست.

 

 

                                                                                          م.امید

                                                                                      تهران ـ مهر۱۳۴۷

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 18:52 توسط سارا |

 

 

 

سنگفرش پياده رو صبح با كوبيدنهاي بي­امان مته­ها شكسته بود و عصر جايي بيرون از آن نوار زرد خطر كه ماموران شهرداري رويش كشيده بودند ، ضرب­آهنگ صدها جفت پارا بر خود داشت. پاهايي كه اگر كمي هماهنگتر مي­رفتند پياده رو خيال مي­كرد رويش رژه مي­روند. اگر همه­شان هم متحد شده بودند باز يك جفت پا داشت همه چيز را خراب مي­كرد.يك سر مي­رفت سمت راست بعد چپ. بعد ساكت مي­شد كه پياده رو خيال كند آن را به خيابان سپرده است و بعد دوباره شروع مي­كرد به تق تق كردن كه " من هنوز روي تو راه مي­روم." البته آن جفت پا از آغاز پياده رو تا آن حد آزاردهنده نبود. چون اول مي­دانست كجا مي­رود اما بعد يكدفعه ندانست! انگار كه گم شد. صاحبش از آغاز راه تنها بود اما قلبش تنها نبود. يكدفعه تنها شد. شايد همان وقت بود كه پاها فكر كردند گم شده اند. فكر پاها را خوب مي­خوانم چون 19 سال است كه صاحبشان خودم هستم. تا كي صاحبشان خواهم ماند نمي­دانم.

 

 هر چه بود،من (صاحب پاها) شاد بودم و مي­رفتم كه:

 

" كه ناگه غم!...هجومي شوم و غافلگير

و ناگه پرده ديگر كرد سازم - دردمند–  از سوز پنهاني"

 

توي آن پياده روي شلوغ به يكباره همه چيز بي هدف شد حتي رفتن آدمها.  و رفتن يك جفت پاي قبلا هدفمند كه حالا بي­هدف شروع كرده بود به خط خطي كردن ذهن پياده رو. وقتي صد متري روي ذهن پياده رو خط انداخت، كمي مردد ماند اما بعد خط را نيمه كاره رها كرد چون صاحب گمشده و تنهايش چيز جالبي ديده بود:

 

يك مغازه با ويترين عجيب و پر از كتاب.

 پاها اول مردد مانده بودند چون صاحبشان كتاب جالبي نديد و خواست برود.

...و همين كه خواست با تنهاييش برود ، درست همان هنگام كه خيلي تنها بود، در گوشه­ي ناپيدايي از ويترين چيز جالبي ديد:

يك پوستر سفيد بزرگ با عكسي از سهراب سپهري كه رويش نوشته شده بود*:

 

 

"چرا گرفته دلت

مثل آنكه تنهايي

چقدر هم تنها

خيال مي­كنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي ..."

 

شايد پياده­رو اين­بار از مرده­اي خواهش كرده بود تا از اين پاهاي مردد خلاصش كند . و خواهشش بي­جواب نمانده بود.

صاحب پاها درست نفهميده بود چه خوانده اما تبسم تشكر آميزي كرد . همان طور كه نفهميده بود تنهايي كي به سراغش آمد، ندانست كي رفت. فقط دوباره حس كرد كه ديگر چيزي بي­هدف نيست و در حالي كه آن شعر را زير لب زمزمه مي­كرد به پاها دستور داد هدفمند بروند.

 

پياده رو خوشحال شد و خودش را آماده كرد براي شنيدن صداي رژه مانند پاهاي متحد كه ناگهان... چيزي دوباره ذهنش را خط انداخت: چند جفت پاي جديد حس مي­كردند گم شده اند. يك سر مي­رفتند سمت راست بعد چپ...

 

 

 

........................................................................................................................................

 

*پانوشت: اين شعر قسمتي از شعر بلند "مسافر" سروده­ي سهراب است. اگر شما هم روزي گم يا تنها شديد، صاحب پاها خواندن آن را توصيه مي­كند.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:33 توسط سارا |

 

 من پر از نورم وشن.

و پر از دار و درخت

 پرم از راه، از پل، از رود، از موج

 پرم از سايه­ي برگي درآب:

چه درونم تنهاست.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 18:52 توسط سارا |