دو پاييزِْ قبل گفتم :هرگز راههاي طي شده رابرنميگزينم زيرا سرانجام به همان جا خواهم رسيد كه ديگران رسيدهاند.من متفاوتم پس راهم، زندگيم و سرانجامم متفاوت خواهد بود.
پاييز گذشته در امتدادراه يكتا و پر فراز و نشيب ِزندگيم پيموده شد و به زمستاني رسيد كه پايان فصل خاكي كسي را به همراه ميآورد.كسي كه از آغاز با من بود.و همانگاه كه تماشاگر آغاز من بود، مي دانست كه دير يا زود به سوي پاياني روان خواهد شد اما به من چيزي نگفت.
او ميدانست .شايد من هم ميدانستم.
...
چه فاصله ايست ميان دانستن و باور داشتن.
ميدانستم اما نميخواستم باور كنم.نميتوانستم باور كنم كه من همانم كه بايد پس از پايان او باز هم بماند (شايد در انتظار پايان خويش).
...واكنون روزهاست كه با باور من يا بدون آن، او اوج مي گيرد شتابان.
و من ماندهام اينجا تنها...
اين پاييز، راه يگانه و بيبرگشت من( همان راه كه بايد متفاوت ميماند) پيچ و تابي خورد.با گذشته هاي خاكي كسي يكي شد و آن گاه كه از تعجب من در شگفت ماند، گفت:نميخواهم يكتا باشم. ميخواهم روح او را بپيمايم.
واكنون راه من ميخواهد روح كسي رابپيمايد.
و كنون من ميخواهم سر انجامم را با سرآغاز عروج كسي يكي كنم.
براي پيمايش روح او دعا كنيد ( و براي راه روح پيماي من)...
روزها بود كه ميخواستم اين شعر رو بنويسم. اما چون فكر ميكردم تايپ كردنش كمي طول ميكشه هر بار تنبلي ميكردم و ميگفتم فردا. اما فردا وقتي برسه، شده امروز! پس فردايي براي انجام كارهاي نكرده هرگز نميرسد اما امروز هميشه هست. واين امروز كه رسيد، نوشتمش براي شما.
دريغ و درد
نمودند و ربودند، آه
چه تصويري! چه خوابي بود!
شبي، اما شب شبها،
شب پر ماه.
و من رخشندهتر از خوابهاي اختران بودم.
زماني بر زمين_اين يادم است _ اما
من آيا راستي بر دوش او باري گران بودم؟
زماني بر زمين،اما به يادم هست
كه آن شب گاه من انگار جزئي از مكان بودم.
نمودند و ربودند ،آه
پريشان يادم آيد تكههاي محوي از تصوير.
بدانسان كز جواني يادش آيد پير.
به يادم هست
كز آن راهي كه رفتم، هيچ ديگر بر نگرديدم.
شب مهتابي و گلگشت تنهايي
و آيا راستي در خواب بود آنها كه ميديدم؟
تماشا را كناري ايستادم ساعتي، خاموش.
گمانم تپهاي كوتاه بود، آن گوشهي صحرا.
و رويش پهنهي گستردهاي هموار،
تك افتاده درختي چند، دور از هم،
و قوس گنبدي از بامهاي روستا، پيدا.
و همچون شاخهي پر خوشهي ابريشمين، در باد
دوان دود از سرش بر آبي مهتابگون بالا.
و گويا در كنار شرقي آن تپه _يادم نيست_ يا غربي،
خميده طاق پيشاني بلندي ، بيستون، ضربي،
و اما نا تمام انگار، و باقي مانده از ديرينههاي دور
چو از اعصار پيشين ياد گنگ و مبهمي در خاطر آفاق
و شايد يك برش، چون مقطعي از طاق.
و در سوي دگر زير يكي از آن درختان غريب از هم
تك و تنها
بزي خيزان بسوي شاخهاي، بر پا.
و جنبان سايهي مهتابيش، كمرنگ،
به خاك تيرهگون بر جا و نا بر جا.
صداي غرش رعدي مرا ناگه به خويش آورد.
رها شد شاخهي دستم؛
بزك ترسان به سويي جست و من چالاك،
كشيدم ريشههاي خويش را از خاك،
و سوي كوچهباغ ديگري از شب روان گشتم،
دلم چون سايهي مهتابيم غمناك.
نمودند و ربودند ، آه!
كجا؟ كي؟ خوب يادم نيست.
دود گهگاه
به لوح حسرتم زآن آشنا تصوير خطي چند،
مهاندود و پريشان، ميدرخشد.... ميشود خاموش.
نپرسيدم
كه من آن نقش خوابآلود را آيا
شبي در خوابهاي ماتفام كودكي ديدم؟
و يا در عمر و عالمهاي ديگر، پيش ازاين پيكر؟
گمانم باغ بود و باغ انبوهي.
نميدانم،
و شايد بيشهاي در دامن كوهي.
شبي شاداب،
_شب شبها_
كشيده بر سر خود نازك نوراني مهتاب.
گريزان لحظه ها همسايهي خواب و فراموشي.
سپهر آرام،
ومن تنها در آن بيشه، روان با خويش و خاموشي.
سرم پر شور ودل بيتاب و بر ساز خموشي ميزدم مضراب:
_"سلام اي شب! شب مهتابي پاييز!
سلام اي لحظههاي خوب، سرشار از جميل جاري هستي،
عيار خوشترين آميزهي هشياري و مستي،
سلام اي خلوت پاك نجيب، اي ژرفناهاي زلال
حس و انديشه
سلام اي باغ، اي بيشه."
و باران نرم نرم از خيمههاي روشن مهتاب ميباريد.
و زير گاهايم خش خش خشك خزان تر ميشد و خاموش.
و من پر شور و بي هيچ از شگفتي ، باز:
_"ببار، اي روشناي پاك،
فرو ريز اي نخستين نم نم باران پاييزي
زلالت را بر اين افتاده تر از خاك."
و خود را مثل موجي از هوا ، يا قطرهاي باران،
و شايد تكهاي ازكوه، از شب، از فضا، احساس ميكردم.
و روحم _ در صميم لحظهها جاري_
چنان دمساز با روح طبيعت بود،
كه از هر بوده و باشندهي ديگر، به او نزديكتر بودم.
و در من موج ميزد شور.
و از من ميتراويد آن نشاط و نور.
و نجواي سكوتم سايه ميافكند تا بس دور.
_"خوشا اين لحظهي پر نور و از سيالهي جان جهان لبريز،
خوشا اين لحظهي بشكوه برخورداري از بودن،
خوشا من، اين من ناچيز،
خوشا ما: باغ، من ، مهتاب،
و روح كائنات و اين شب باراني پاييز."
و آنگه كائنات از لذت اين مهربان پيغام،
گلش از گل به شادي ميشكفت و برق ميزد شوق در چشمش
و من غنج دلش را ميشنيدم خوب
و ميديدم سماع و شور را در پس آن ظاهر آرام
كه ناگه غم!...هجومي شوم و غافلگير
و ناگه پرده ديگر كرد سازم_ دردمند_ از سوز پنهاني:
_" من امشب از شما ميپرسم، اي ارواح شاد كائنات، آخر
چرا با اين همه انس نجيب و آشناجاني،
مرا در جمع خود بيگانه ميدانيد؟
و اين تصويرهاي نازنين را در خلوص روشن باور
نديده سير، بيرحمانه و جاويد
به قعر ظلمتي بيروزنم رانيد؟..."
و ميديدم كه روح كائنات انگار در خود ميگدازد گرم
و رو ميپوشد از بس شرم.
_"...و اما اين شكايت نيست، يا فرياد يا زنهار
همين ميپرسد اين فرزند خاك ازتان:
حكايت با كه گويد، يا امانت با كه بسپارد،
ز شوميهاي اين نامادر عيار؟
ز شوميهاي اين فرزند و زنهار و امانتخوار؟
حكايت با كه گويم من
درين سوداي آب و آفتاب و خاك،
كه من، اين كمتر از خاشاك،
سبكتر از پر مرغان افسانه،
و بي آزارتر از روح پروانه،
به دوش اين شتركين پير مادندر
گرانتر مينمايم زان هم كوهان.
ببار اي نم نم باران پاييزي
بشوي از روح اين پروانه درد و گرد اندوهان."
نمودند و ربودند، آه!
ديگر هيچ يادم نيست.
سنگفرش پياده رو صبح با كوبيدنهاي بيامان متهها شكسته بود و عصر جايي بيرون از آن نوار زرد خطر كه ماموران شهرداري رويش كشيده بودند ، ضربآهنگ صدها جفت پارا بر خود داشت. پاهايي كه اگر كمي هماهنگتر ميرفتند پياده رو خيال ميكرد رويش رژه ميروند. اگر همهشان هم متحد شده بودند باز يك جفت پا داشت همه چيز را خراب ميكرد.يك سر ميرفت سمت راست بعد چپ. بعد ساكت ميشد كه پياده رو خيال كند آن را به خيابان سپرده است و بعد دوباره شروع ميكرد به تق تق كردن كه " من هنوز روي تو راه ميروم." البته آن جفت پا از آغاز پياده رو تا آن حد آزاردهنده نبود. چون اول ميدانست كجا ميرود اما بعد يكدفعه ندانست! انگار كه گم شد. صاحبش از آغاز راه تنها بود اما قلبش تنها نبود. يكدفعه تنها شد. شايد همان وقت بود كه پاها فكر كردند گم شده اند. فكر پاها را خوب ميخوانم چون 19 سال است كه صاحبشان خودم هستم. تا كي صاحبشان خواهم ماند نميدانم.
هر چه بود،من (صاحب پاها) شاد بودم و ميرفتم كه:
" كه ناگه غم!...هجومي شوم و غافلگير
و ناگه پرده ديگر كرد سازم - دردمند– از سوز پنهاني"
توي آن پياده روي شلوغ به يكباره همه چيز بي هدف شد حتي رفتن آدمها. و رفتن يك جفت پاي قبلا هدفمند كه حالا بيهدف شروع كرده بود به خط خطي كردن ذهن پياده رو. وقتي صد متري روي ذهن پياده رو خط انداخت، كمي مردد ماند اما بعد خط را نيمه كاره رها كرد چون صاحب گمشده و تنهايش چيز جالبي ديده بود:
يك مغازه با ويترين عجيب و پر از كتاب.
پاها اول مردد مانده بودند چون صاحبشان كتاب جالبي نديد و خواست برود.
...و همين كه خواست با تنهاييش برود ، درست همان هنگام كه خيلي تنها بود، در گوشهي ناپيدايي از ويترين چيز جالبي ديد:
يك پوستر سفيد بزرگ با عكسي از سهراب سپهري كه رويش نوشته شده بود*:
"چرا گرفته دلت
مثل آنكه تنهايي
چقدر هم تنها
خيال ميكنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي ..."
شايد پيادهرو اينبار از مردهاي خواهش كرده بود تا از اين پاهاي مردد خلاصش كند . و خواهشش بيجواب نمانده بود.
صاحب پاها درست نفهميده بود چه خوانده اما تبسم تشكر آميزي كرد . همان طور كه نفهميده بود تنهايي كي به سراغش آمد، ندانست كي رفت. فقط دوباره حس كرد كه ديگر چيزي بيهدف نيست و در حالي كه آن شعر را زير لب زمزمه ميكرد به پاها دستور داد هدفمند بروند.
پياده رو خوشحال شد و خودش را آماده كرد براي شنيدن صداي رژه مانند پاهاي متحد كه ناگهان... چيزي دوباره ذهنش را خط انداخت: چند جفت پاي جديد حس ميكردند گم شده اند. يك سر ميرفتند سمت راست بعد چپ...
........................................................................................................................................
*پانوشت: اين شعر قسمتي از شعر بلند "مسافر" سرودهي سهراب است. اگر شما هم روزي گم يا تنها شديد، صاحب پاها خواندن آن را توصيه ميكند.
من پر از نورم وشن.
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سايهي برگي درآب:
چه درونم تنهاست.