تبليغاتX
سایه ی برگی در آب
 

 

"تنها انسان حق حیات دارد آن هم حق حیاتی همراه با اراده و اختیار. چنین حقی برای سنگ موجود نیست زیرا که سنگ بی­جان است."

روی صندلی دوم سمت چپ کلاس نشسته بودم. نورصبحگاهی پاییز کج تاب بود و نیمه­ی چپ صورتم را داغ می­کرد. هوا چندان گرم نبود اما استاد عرق ریزان دستهایش را از روی هیجان در هوا تکان می­داد وبا صدایی که زیر و بم می­شد از حق حیات می­گفت. و تک و توک دانشجوهای نیمه هوشیار کلاس (دیگران یا هنوز نرسیده بودند یا به طرز ماهرانه و نامحسوسی سعی در ادامه­ی خواب خود داشتند یا مشغول حل تمرین بودند. نمیدانم چرا همه آمار!) در تلاش بودند که اشتباهی از لا به لای جملات استاد به چنگ آورند. اشتباه دستوری یا استدلالی تفاوتی نمی­کرد.

 

چند قدم از تخته دور شد . ثابت ماند.دستهایش را مردد پایین آورد . لحظه­ای سکوت کرد و دوباره با صدایی بلند تر گفت: سنگ بی جان است.

... و من یکی از خوانده های سالها پیش را به یاد آوردم.

 

نژاد آندرومدا اثرمایکل کرایکتون:

جایی در کتاب بر سر دسته بندی موجودات به دو دسته­ی جاندار و بی­جان بحث بود.آن هم میان گروهی دانشمند و محقق.

بحث به سنگ که رسید همگی بدون تردید گفتند: بی جان .

و صدایی بلند شد که : جاندار.

صاحب صدا برخاست و گفت: جاندار بودن یا نبودن کاملا نسبیست.ما همیشه از دید انسان می­گوییم. تکه سنگ کوچکی از صخره ای هزاران سال است که هست . چند دهه­ی زندگی انسان در برابر هزاران سال ِسنگ.

در این چند دهه­ی هر کدام از ما, شاید سنگ ساکن بماند. همان جا در صخره. اما 70 سال (تمام فرصت یک انسان) برای سنگ تنها لحظه ایست . از دید سنگ انسان اصلا نیست. آغاز و پایانش درست یکیست. تنها یک لحظه. حضور یک انسان از دید سنگ مانند صدای فلوتیست که یک بار در قرن برای لحظه ای نواخته شود. تا این اندازه فراموش شدنی. وسنگ هزاران سال دیگر خواهد داشت برای تغییر.سنگ جاندار است تنها نوع متفاوتتری از حیات را تجربه می­کند.

 

  1. به نازیبا بودن این نوشته کاری نداشته باشین(و بی سر و ته بودن)!(فرصت بسیار کمی بود برای نوشتن. مجالی برای فکر کردن نبود.)
  2. من هم قبول دارم که این دو حیات کاملا متفاوتند. اما این نظر اخیر هم جالب است در نوع خودش.جور دیگریست.
  3. بارها دیده­ام سنگی در اوج بی­جانی داشت جان موجودی در عین جانداری را میگرفت.
  4. شایدپس از این همه جان بخشی به اشیاء در نوشته هایم به اینجا رسیده­ام !

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 20:56 توسط سارا |

 

 

 

 

بعضی ها زود می­آیند, دیر میروند.

 برخی زود می آیند ,زود می­روند.

کسانی  دیر می­آیند , زود می­روند.

عده ای زود می­آیند و نمی­روند .

 عده ای دیگر دیر می­آیند و نمی روند.

 بعضی ها منتظر آمدنشان هستی اما نه می­آیند و نه می­روند.

 برخی همیشه می­آیند و سنگ هم ببارد نمی­روند.

برخی هنوز نرسیده پشیمان می­شوند.

کسانی می رسند بعد پشیمان می­شوند.

می رود, می­آید. می­آورد و می­برد.می روند... .

 

یک نفر هست که سخت دلتنگ آمدنش هستم. اما نه هست و نه می­توانم بگویم نیست.

از همه­ی وجود دوست داشتنی اش یک چیز مانده : یک @(at  Sign )...

@ ای که ظاهرش هیچ فرقی با @ های دیگر ندارد , اما صاحبش فرق داشت.

متفاوت بود...

خیلی...

گاهی می­آید اما دیر. من رفته­ام. گاهی من می روم اما زود. او نیامده هنوز .می­گذریم اما...

 

@ دوست داشتنی ام را اگر ببینم یا او ببیند مرا در آغوش می­گیرمش. تنگ...

رهایش نمی­کنم. سه سال حرف دارم برای گفتن. با حرفهای او می­شود شش سال.

شش سال حرف داریم. حتی اگرتنها دقایقی برای بازگوییش زمان باشد حرفی نیست.

اندیشه های بزرگی برای نمایان شدن...

اگر برای آن هم فرصت نبود حرفی نیست.

 اگربرای در آغوش کشیده شدن او یا من هم وقتی نمانده بود, باز حرفی نیست.

فقط لحظه­ای برای تقاطع رفتن من با آمدن او باقی بماندکه بعدها یادم نرود  @ من جسمی داشت دوست داشتنی و روحی دوست داشتنی­تر از آن.

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:50 توسط سارا |

 

 

 

   ذهن ما پر از چیزهاست که دیده­ایم , شنیده­ایم, چشیده­ایم , خوانده­ایم , لمس کرده­ایم و بوییده­ایم... و آنها که نه بوییده, نه خوانده , نه چشیده و نه دیده­ایم.چیزهایی که تنها اندیشیده­ایم.

 

    تجربه­ها دنیایمان را ساخته­اند و غشای خاکستری و پر چین مغزمان شده صحنه­ی هنرمندی آن ها (شاید محل ارتکاب جرمشان).این جا تجربه ها و اندیشه­ها توده­اند روی هم.هر تجربه­ای لکه­ایست روی یاخته­ای.  ما نمی­دانیم در این توده­ی آشفته هراندیشه کجاست و هر احساس. مغزمان می­داند...ما به این میلیاردها یاخته­اعتماد می­کنیم و آنها به ما( آنها هم اعتماد می­کنند چون هر چه ما بیشتر تجربه کنیم یا احساس ,قدرت مند ترخواهند شد). آن وقت شادمانیم. چون هر چه رخ دهد میلیاردها هستند که به ما بگویند چه باید کرد.و ما می­پذیریم . و ما صاحب اندیشه خواهیم شد و صاحب حقیقی احساس هایمان .اندیشه­ای که بدون آنها هیچیم. فقط حجم داریم و جرم. همچنان که سنگ. فقط هستیم که باشیم.هر چند که این بودن بی اثر شادی بخش عده­ایست چون حال آنهاخواهند توانست مغزما باشند. و ما که از فرط بی­اندیشگی هراسانیم به آنها پناه خواهیم برد. و اعتماد خواهیم کرد هر چند یک جانبه. و وفادار خواهیم شد.آنچه را انجام خواهیم داد که آنها اندیشه کنند .

شاید گاه باقی­مانده­ی احساسی از ژرفنای دنیایی که حال از آن به شدت دوریم به ما ندا دهد که نباید چنین کرد. و ما ندا رافراموش خواهیم کرد چون اندیشه­های کسانی (در دنیای جدیدمان) چنین طلب می­کنند(کسانی که ما قدرت مند ترشان می­سازیم). وما وفادار خواهیم ماند.شاید اگر پناه می­بردیم به دنیای درون, دیر یا زود می­فهمیدیم چه آمده بر سرمان که اندیشه هایمان این­چنین از ما گریزانند.درونمان را می­کاویدیم. خودمان را می­یافتیم هر چند دیر. اما سرانجام همان می­شدیم که اندیشه ها و معیارهای خودمان با آن آشنایند. آنوقت توده­ی خاکستری پشیمان می­شد و به ما اعتماد می­کرد.اما با راهی که ما رهسپارش شده­ایم , آن وقت هرگز نمی­رسد.

 

امروز برای کاری به جایی رفتم که پر بود از آدمهایی با اندیشه­های تزریقی .آدمهایی که سالهاست تکرار طوطی وار حرفهای کسی شده عادتشان.فقط گاه از پشت پوسته­ای ضخیم ,خود حقیقیشان (که بسیار رنجور می­نماید) چشمکی می زند و دوباره گم می­شود.

صاحب حقیقی این اندیشه ها چرا اینقدر بی رحم است؟ چرا فکر نمی­کند آنها که به او پناه برده­اند انسانند با حداقلی از احساس نیاز به تعقلی از آن خود.... .

 

 

......................................................................................................................................

پ.ن: دوستان بانقد نوشته هایم یاریم کنید. این روزها احساس می کنم نوشته هایم به طرز خسته کننده ای تکرار همند.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 19:10 توسط سارا |

 

 

دو مطلب جدید نوشته بودم اما حسی برای پست کردن نیست...

جنگ جهانی چه ساده صورت گرفت!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:35 توسط سارا |