تبليغاتX
سایه ی برگی در آب

 

 

 

در این چند هفته­ی آخر مهمترین تمرینی را که یک دلقک باید انجام دهد, یعنی تمرین حرکات صورت را, انجام نداده بودم.دلقکی که اساسا با حرکات اعضای صورتش باید تماشاگر را جذب کند, می­بایستی سعی کند دائما عضلات صورتش را تمرین دهد. قبلا همیشه پیش از شروع تمرین, مدتی رو به روی آینه می­ایستادم و در حالی که زبانم را از دهان خارج می­کردم, خودم را از نزدیک نظاره می­کردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیکتر شوم.بعدها دست ازاین کار برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی کمک بگیرم, حدود نیم ساعت در روز به خودم می­نگریستم و این کار را آنقدر ادامه می­دادم تا حضور خودم را نیز از یاد می­بردم: از آنجا که در من تمایلات خودستایی وجود ندارد, بارها در زندگیم چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد. بعد از انجام این تمرینها خیلی زود وجود خودم را فراموش می­کردم, آینه را بر می­گرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکلی تصادفی خودم را در آینه می­دیدم, وحشت می­کردم: ان کسی را که در آینه می­دیدم مردی غریبه در حمام و یا در دستشویی منزل من بود, کسی که نمی­دانستم آیا  موجودی جدی است یا مضحک, مردی با بینی دراز و صورتی به سان ارواح و آن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری می­رفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم.

                                                                                               

                                                                                    عقاید یک دلقک

                                                                                    هانریش بل

 

 

 

 

چه طور آن تصویر ناهمگون  صدها بار کوچکتر شده­ی خودت میان آن همه انعکاس رنگها در کره­ی چشم او, شده آشنای دیرینه و آنگاه تصویر صاف و قاب­گرفته­ات توی آینه غریبه­ایست در خانه؟

در چشمهایش به چه می­نگری ؟

او یا خودت؟

یا شاید جوشش پرسش و چیستی را در چشمهای کسی نظاره گری که خودش را در تو کنکاش می­کند.

شده کاری کنی و آنقدر پشیمان شوی که بیش از هر گاه نیازمند تسلی گردی و کسی را نیابی (آنچنان راز دار و آرامش­بخش که تو بخواهی) جز تصویری در آینه­ای؟

 

به آینه چشم بدوزی و بکوشی بی­گناه جلوه کنی. تلاش کنی به خودت آرامش دهی که تقصیر از تو نبود. دیده­ای همه­ی صورتت در مظلوم­نمایی تو (در این نمایش ساختگی برای فریب خودت) یاریت می­کنند جز دو چیز؟

 

چشمهایت...

دیده­ای چه بی­پرده هر حقیقتی را بازگو می­کنند؟ و چه نفوذ درنده ای!

و در این جنگ خودت با خودت , به این اندیشیده­ای که چشمهایت به جای مغز از روح فرمان می­گیرند؟

فکر نکرده­ای؟

 

پس چرا شرمگین می­شوی و چشمهایت را می­بندی؟

فقط حالا از مغزت فرمان گرفته­اند. چه روح توانا و چه جسم ناتوانی!

چشمهایت را که ببندی انگار گریخته­ای و گفته­ای: برو! بگذار برای وقت دیگری.

 

چشمهایت دریچه­های روح تو اند.انعکاس روح توست در آینه که تا به این اندازه غریب می­نماید. انعکاس روحی که به دریچه­ی روح راه می­یابد. چقدر از خود دور شده­ای که نمی­شناسیش؟

آشنای دیرینه ی  خود را غریبه می­دانی و پناه می­بری به انعکاس روحی در چشمهای دیگری؟

چشمهایی که خود از حقیقتی می­گویند و و تو از دریچه­ی روح دیگری در جستجوی روح خودی.

در چشمهایش به دنبال چه می­گردی؟

 

 

 

.........................................................................................................................................

پ.ن:  اگر چیزی نفهمیدید به خودتان شک نکنید!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 13:52 توسط سارا |

 

منتظرم...

وارونگی هوا...

مه دود فتوشیمیایی....

اعتصاب دانشجوها( اگر سر برآرند)...

ویران شدن ناگهانی دانشکده ی برق( قسمت کامپیوترش سالم بماند تا حدی)...

طوفان...

آتش سوزی...

انقلاب فرهنگی...

زلزله(از نوع خفیف.کماکان تمایل به زنده ماندن دارم!)...

سیل(اما غرق نشوم)...

روز جهانی تعطیلات!...

چه می دانم...

(الان یک جفت یخ شکن و یک شال گردن گذاشته ام اینجا)

فردا دانشگاه نروم...

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:18 توسط سارا |

 

دورها...

آوایی است که مرا می خواند.

...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 6:47 توسط سارا |