تبليغاتX
سایه ی برگی در آب

 

 

 

 

وقت کودکی دنبال کردن جیرجیرکها و سوزاندن سوسک با ذره­بین جزء تفریحات سالمم محسوب می­شد( شاید همان باعث شد که از فیزیک اپتیک دوره­ی دبیرستان فقط  فاصله­ی کانونی عدسی محدب در یادم بماند. ).اما مگس کابوس زندگیم بود!با زنبور قرمز یک جوری کنار می­آمدم ولی با مگس نه.با کرم خاکی هم می­شد تفریح کرد اما با مگس...

با مورچه­ها خیلی احساس نزدیکی می­کردم! به نظرم موجودات آرامی بودند ولی هر کار دلشان می­خواست می­کردند. احترام زیادی که براشان قائل بودم سبب می­شد که در نقاشی کردنشان دقت زیادی به خرج دهم. آدمهای نقاشیهام ممکن بود دماغ نداشته باشند .همیشه از کشیدن گوشها طفره می­رفتم .ممکن بود در یکی از دستهایشان 6 انگشت ببینی در یکی 8 تا!! اما مورچه فرق می­کرد. همیشه بدنش سه قسمت داشت. دقیقا 6 تا پا و دو شاخک.

کشیدن مگس هیچ کاری ندارد. حتی اگر نوک مدادت هم بشکندباز می­شود مگس کشید.یک لکه­ی بد ترکیب روی کاغذ با دو تا بال. همین!

وقتی که خیلی کوچک بودم یک بار خواهرم گفت چشم­های مگس مرکب است.اصلا ملاحظه ندارند!! یک بچه یک مگس با چشمهای مرکب را چطور نقاشی کند ؟!! شاید به  همین خاطر بود که همیشه مگسها را از پشت میکشیدم !اما چشمهای مرکب مگس هم عامل ترس من نبود.

حالا که بیشتر فکر می­کنم به یاد می­آورم که تنها کارتونی که دنبال نمی­کردم هاچ بود. به نظرم ترسناک بود! اگر تماشایش می­کردم آنوقت یک معضل جدید به زندگیم اضافه می­شد که چرا هاچ مادرش را پیدا نکرد... اما من از مگس می­ترسیدم نه زنبور! پس هاچ هم مقصر نبود!

بعدها که هاچ تمام شد, (راستی مادرش را پیدا کرد یا نه؟ جدی می­پرسم!) برنامه­ی دیگری بود که یک موجود عروسکی عربده می­کشید: "بچه­ها سلامت باشید" و بعد برای اینکه که بچه­ها درس عبرت بگیرند و سعی کنند که حتما سلامت باشند, در یک سکانس دوست داشتنی! لاشخوری را نشان می­داد که لا به لای زباله ها می­پلکید و مگسهایی که بالای سرش پیچ و تاب می­خوردند و بعد موجود دوست داشتنی بعدی (هپلی هوپولی بیبیلی بیبیلی بو) ظاهر می­شد و به بیان نکاتی چند درباره­ی زباله­ها میپرداخت و بعد یک خنده­ی وحشتناک و دوباره همان عربده که بچه­ها سلامت باشید.

نمی­دانم آن زمان هم هنوز از مگس می­ترسیدم یا نه اما  تماشای همان یک برنامه هم  دلایل کافی برای قطع امید از زندگی در اختیارت می­گذاشت! ترس از مگس که سهل بود!

حالا که سالها از آن  دوران ترسهای مگسی! می­گذرد هم با مگس کنار آمده­ام هم خرمگس. تنها عدسی هایی که گاهی لمسشان می­کنم شیشه های عینکم هستند آن هم نه برای سوزاندن سوسک ,برای شستنشان . هر حشره­ای را که ابعادش از 0.5 سانتی­متر تجاوز کند محکوم به فنا می­دانم . با دمپایی , کتاب , مگس کش, پایه­ی مبل حتی! البته خودم را درگیر این مقوله­های کثیف نمی­کنم. این مسئولیت خطیر از جانب من به دیگران اعطا می­شود!

 

امروز دومین کتاب مگسی را هم خواندم:خرمگس.

اولی سالار مگسها بود.

هر دو را دوست داشتم.خیلی زیاد.کم کم دارم می­شوم"طرفدار زندگی مگسی!".

شاید اگر مگس نبود زندگی چیزی کم داشت. دست کم این دو کتاب را!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 10:57 توسط سارا |