با هم میخندیم . با هم میبینیم. من میخوانم اومیشنود. من میخوانم او میاندیشد. من میخوانم و او میخندد. میخندد و نوازشم میکند. من میگویم او میفهمد. او میگوید اما من نمیفهمم. میداند که نمیفهمم اما باز میگوید.
.
.
.
نشسته اینجا کنار من.چشم میدوزم به صورتش و فکر میکنم که چه زیبا بوده و چه زیباست هنوز. دستم را میگیرد. دستش را گرفتهام. میایستد. میایستم. راه میرویم. من تند , او آرام. راه میرویم. او آهسته و من آهسته. خسته میشود. مینشیند. من هم نشستهام. باز میگوید. میداند نمیفهمم اما باز میگوید و من گوش میدهم. نمیفهمم اما میدانم چه میگوید! (با تمام احساسم و به عمق سکوتم.)
نوازشم میکند و آرام و آهنگین اما به سختی لغات را میگذارد کنار هم و میگوید: سارا جان آخر این زبان ما را یاد نگرفتیها!
در جوابش لبخند میزنم. او میرنجد شاید. ساکت میماند و نگاهم میکند. نگاهش میکنم. ساکتم اما شادم. دوستش دارم خیلی زیاد. دوستش دارم با تمام وجودم.
.
.
.
فکر میکند آنقدر دوستداشتنی نیست که به خاطرش زبان او را بیاموزم. نمیداند هراسانم که اگر چنین کنم میانمان فاصلهای بیفتد به ضخامت دیوار زبان.