تبليغاتX
سایه ی برگی در آب

 

 

با هم می­خندیم . با هم می­بینیم. من می­خوانم اومی­شنود. من می­خوانم او می­اندیشد. من می­خوانم و او می­خندد. می­خندد و نوازشم می­کند. من می­گویم او می­فهمد. او می­گوید اما من نمی­فهمم. می­داند که نمی­فهمم اما باز می­گوید.

.

.

.

نشسته اینجا کنار من.چشم می­دوزم به صورتش و فکر میکنم که چه زیبا بوده و چه زیباست هنوز. دستم را می­گیرد. دستش را گرفته­ام. می­ایستد. می­ایستم. راه می­رویم. من تند , او آرام. راه می­رویم. او آهسته و من آهسته. خسته می­شود. می­نشیند. من هم نشسته­ام. باز می­گوید. می­داند نمی­فهمم اما باز می­گوید و من گوش می­دهم. نمی­فهمم اما می­دانم چه می­گوید! (با تمام احساسم و به عمق سکوتم.)

 نوازشم می­کند و آرام و آهنگین اما به سختی لغات را می­گذارد کنار هم و می­گوید: سارا جان آخر این زبان ما را یاد نگرفتیها!

در جوابش لبخند می­زنم. او می­رنجد شاید. ساکت می­ماند و نگاهم می­کند. نگاهش می­کنم. ساکتم اما شادم. دوستش دارم خیلی زیاد. دوستش دارم با تمام وجودم.

.

.

.

فکر می­کند آنقدر دوست­داشتنی نیست که به خاطرش زبان او را بیاموزم. نمی­داند  هراسانم که اگر چنین کنم میانمان فاصله­ای بیفتد به ضخامت دیوار زبان.

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 20:45 توسط سارا |