تبليغاتX
سایه ی برگی در آب - می روی؟ از یادها چه طور؟

 

 

 

 

خیال کردی!!

چشمانت را می­بندند و مجالت می­دهند تا دست روی قلبت بگذاری و با صدای پر صلابت و رسا فریاد زنی: "در راه وطنم می­میرم" و آنگاه از دوردست گلوله ای سربی فرود می آید روی قلبی یا شاید مغزی که جسمت را بازدارد تا فقط خودت بمانی و روحت؟ و آنگاه تو با روحت نظاره گر باشی که چگونه تحسینت می­کنند که کشته شدی در راه عقیده ات و چه شجاعانه بود مرگت؟

 

 

خیال کردی!

دستهایت را از پشت می بندند...

با چشمان تمام باز...

نیزه­ی تفنگهاشان آنقدر به تو نزدیک است که اگر یک قدم جلوتر روی , سرهای تیزشان, تن از ترس پوشیده از عرقت را می­درند.مجالی نیست برای گفتن آنکه کشته می­شوی چون بزرگ بودی یا خواستی باشی و آنها درنیافتند. برای فریاد حاکی از ترست اما, شاید, زمانی باشد.و پیش از آنکه فرصت کنی به صف عریض تیراندازان نگاهی بیاندازی تیرها متلاشی­ات کرده­اند.

تو ماندی و روح هراسانت و آن بدن دریده؟

 

کسی تو را به خاطر خواهد آورد پس از آن مرگ در خفا ؟

 

این است واقعیت قهرمان من!

 

 

 

.......................................................................................................................................

پ.ن: اعدام واقعیتیست بسی ترسناکتر از آنچه می­شنوی.

 "طاعون , آلبر کامو"

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 17:14 توسط سارا |