خیال کردی!!
چشمانت را میبندند و مجالت میدهند تا دست روی قلبت بگذاری و با صدای پر صلابت و رسا فریاد زنی: "در راه وطنم میمیرم" و آنگاه از دوردست گلوله ای سربی فرود می آید روی قلبی یا شاید مغزی که جسمت را بازدارد تا فقط خودت بمانی و روحت؟ و آنگاه تو با روحت نظاره گر باشی که چگونه تحسینت میکنند که کشته شدی در راه عقیده ات و چه شجاعانه بود مرگت؟
خیال کردی!
دستهایت را از پشت می بندند...
با چشمان تمام باز...
نیزهی تفنگهاشان آنقدر به تو نزدیک است که اگر یک قدم جلوتر روی , سرهای تیزشان, تن از ترس پوشیده از عرقت را میدرند.مجالی نیست برای گفتن آنکه کشته میشوی چون بزرگ بودی یا خواستی باشی و آنها درنیافتند. برای فریاد حاکی از ترست اما, شاید, زمانی باشد.و پیش از آنکه فرصت کنی به صف عریض تیراندازان نگاهی بیاندازی تیرها متلاشیات کردهاند.
تو ماندی و روح هراسانت و آن بدن دریده؟
کسی تو را به خاطر خواهد آورد پس از آن مرگ در خفا ؟
این است واقعیت قهرمان من!
.......................................................................................................................................
پ.ن: اعدام واقعیتیست بسی ترسناکتر از آنچه میشنوی.
"طاعون , آلبر کامو"